مرگ سوژه
- از همان اول هم چیزی به نظرم عجیب می آمد. بار آخری که دیدمش باید یکی دو ماه پیش بوده باشد. کتابی را برایم پس آورده بود, گذاشتش روی همین میزی که می بینید –و می بخشید پر از کاغذ پاره های من است, و با عجله رفت. خوب یادم نیست گفت با کسی قرار دارد یا فقط عجله داشت که سر کار برگردد… می دانید این آخری ها کار جدیدی را شروع کرده بود و حسابی درگیرش بود. خیلی اصرار کردم برای قهوه بماند ولی رفت. البته حالا که فکر می کنم شاید هم قهوه ای خورد و بعد رفت. حالا شما قهوه میل دارید؟
کارآگاه که کیف چرمی سیاهی را دو دستی در بغلش گرفته بود, روی صندلی کمی جابه جا شد و همانطور که به اطراف نگاهی می انداخت, زیر لب گفت: «بله بله, بسیار متشکر می شوم.» و بعد کمی دولا شد که راه را برای نقاش که سعی داشت از پشت سرش رد شود, باز کند. صدای آب که از آشپزخانه آمد, کارآگاه کیفش را باز کرد, ورقه ای را بیرون کشید و روی کیف گذاشت. گوشه ی ورق چیزی نوشت و بعد دوباره نگاهش را دور اتاق گرداند.
- فرمودید شما چه مدتی است که او را می شناسید؟
- مدتی هست که می شناسمش, زمان دقیقش را نمی دانم, شاید چند ماهی بشود یا یک سال. بار اول که دیدمش آن نقاشیی را که بالای تختم می بینید از او کشیدم. نه آن که بگویم درست همانی بود که من کشیدم, یعنی ببینید –ببخشید من دوباره رد شوم… این چتر قرمز را خودم اضافه کردم که یک حالت دیگری, یک جور… بگذارید اینطور برایتان بگویم, ما نقاش ها – البته باید بگویم که استثنا هست خصوصا میان نقاش های روس, اما بیشتر ما نقاش ها اگرچه که با واقع گرایی میانه ی بدی نداریم ولی معمولا چیزها را دقیقا آن طور که هستند نمی کشیم, یعنی عادت داریم که واقعیت را آن جور که دلمان می خواهد نشان بدهیم. برای مثال من این طرح را دیروز از همسایه مان کشیدم. ببینید این تار عنکبوت را خودم روی سرش اضافه کرده ام. حالا خوب یادم نمی آید که چرا اما مطمینم منظوری داشته ام… اگر بخواهید می توانید بقیه ی طرح هایم را هم ببینید.
کارآگاه دسته ی نامنظم کاغذ را از نقاش گرفت و روی کیفش گذاشت. سعی کرد که خم شود و کلاهی را که در رفت و آمد نقاش از سرش افتاده بود, از جلوی پایش بردارد ولی حجم کیف و ورق ها نگذاشت. نقاش پرده ها را کشید و نور خیره کننده ی چراغ مطالعه را روی نقاشی بالای تخت انداخت.
- مثلا خود شما, یک کارآگاه هستید. درست همان طور که یک کارآگاه بعد از شرلوک هولمز باید باشد؛ با یک بارانی بلند مشکی و کلاه –البته باید بگویم کلاهتان شبیه کلاه آدم های رنه مارگریت است, می خواهید ببینید؟ -می گفتم, شما یک کارآگاه کامل هستید با بارانی و کلاه و کیف چرمی. سبیل تمیزی هم دارید و موهایتان به یک سمت شانه شده. اما من اگر همین حالا یک نقاشی از شما بکشم, چیز دیگری… شاید یک لامپ خاکستری جای صورتتان بگذارم. البته مطمین نیستم و قصدی هم ندارم که شما را بکشم. ولی گونه های سرخ برجسته ای دارید. اّه, ببخشید, فکر می کنم قهوه آماده شده باشد. یک کمی… متشکرم…
البته گاهی همکارانتان برای پرتره به من مراجعه کرده اند, بیشتر برای آن که به راهروهای دانشگاه ها آویزان کنند. یک بار یک قاضی را کشیدم که چهره اش شبیه شما بود. لبخند ملیحی روی صورتش نقاشی کردم, اگر چه که برازنده ی تاریخچه ی نه چندان عادلانه ی کاریش نبود, ولی بگذریم… علاقه ی زیادی به کشیدن این نوع پرتره ها ندارم ولی کمیسیونش خوب است. و می دانید که نقاش ها چطور زندگی می کنند. با آن که ما سال ها در دانشگاه و هنرستان تحصیل می کنیم و قواعد و قوانین نقاشی کردن را یاد می گیریم –البته اختلاف نظر در این مورد زیاد است, ولی به هر جهت زندگی هایمان هرگز به فربهیِ یک وکیل یا قاضی یا حتی کسی همپایه ی خود شما نمی شود- البته اختلاف نظر در این مورد هم زیاد است.
می گفتم بار اول که دیدمش, یک سال و نیم پیش شاید, در واقع در خانه ی من را اشتباهی زده بود. به دنبال کس دیگری می گشت, نامش را به خاطر ندارم ولی کارش مربوط به ویراستاری می شد یا شاید چاپ. می دانید در ساختمان ما خیلی ها در کارهای هنری و ادبی هستند و من بیشترشان را نمی شناسم… شکر یا شیر میل دارید؟ به هر جهت خیلی عجله داشت و زود رفت, اما چترش را اینجا جا گذاشت و مجبور شد که فردایش دوباره برگردد. وقتی که رفت –بفرمایید سرد می شود, وقتی که رفت من از همین پنجره –ببخشید, همین پنجره نگاهش کردم که تند تند از گوشه ی دیوار راه می رفت. باران می آمد. همان شب این نقاشی را کشیدم. می بینید؟ یک کوچه ی باریک بین این درخت های برهنه و برگ ها و تنها چیزی که از زیر چتر قرمزش پیداست پاهای کوچکش هستند. سعی کرده ام که قرمزی چتر توی چشم بزند. کار خوبی شده نه؟ به خصوص این زاویه ی دید… آه, بله می گفتم, فردایش که آمد نقاشی را نشانش دادم و همان جا که شما نشسته اید, نشست و قهوه ای خورد. با شیر یا شکر خاطرم نیست, شاید هم آن بار قهوه نخورد… حالا شما می گویید چه مدتی است که مفقودالاثر شده؟
کارآگاه به سختی خم شد و از روی میز کوچک جلوی پایش فنجان قهوه را برداشت, مزه ای کرد و گفت: «بیست و هشت روز…»
- نمی توانم بگویم دوستان بسیار نزدیکی بودیم. گاه به گاه می آمد و سری به من می زد و من هر بار تصویری می کشیدم. – قهوه تان چطور است؟ اگر برایتان مسآله ای ندارد بلوزم را عوض کنم. ببخشید قبل از آن که تشریف بیاورید داشتم روی کار جدیدم کار می کردم. یک لحظه…
ببینید این یکی را که پشت میز گذاشته ام, بار دیگری که اینجا آمده بود کشیدم. خاطرم هست خیلی پریشان در را باز کرد و آمد تو. روی همان صندلی نشست و هنوز کتش را در نیاورده شروع کرد از کار صحبت کردن. عصبانی بود, از دست همکاری رییسی نمی دانم, آشفته بود. موهاش -می دانید طره های سیاه رنگ تابداری داشت, دور صورتش ریخته بودند, یکی دو تا روی پیشانی. از پشت اینطوری بسته بودشان و ته شان تاب قشنگی خورده بود. همینطور که با التهاب حرف می زد, رگ پیشانی اش, همین جا, خیلی ظریف بیرون می زد. می گفت که دیگر خسته شده و پاهایش توی کفش های پاشنه بلند تاول می زنند. کفش هایش را درآورده بود و همان جا زیر میز انداخته بود. برایش قهوه آوردم, احتمالا با شیر و نقاشی را نشانش دادم. مدت طولانی نگاهش کرد و بعد گفت که چتر قرمز هم نظر خوبی است و از توی کیفش دفترچه ی کوچکی درآورد و چیزی یادداشت کرد…
کارآگاه قهوه را روی میز گذاشت, نوک سبیل هایش را لیسید و گفت: «خاطرتان هست که از چه کاری حرف می زد؟»
- کارش را نمی دانم. یعنی راستش هرگز نپرسیدم ولی همیشه فکر می کردم از همان کارهای اداری است دیگر, پشت میز و کاغذ و تلفن های متعدد و … خیلی فرقی هم با هم ندارند… ببینید من این نقاشی را همان روز کشیدم. بگذارید این چراغ را خاموش کنم… تاب موهایش را ملاحظه می فرمایید؟ پشت این نوار نقاله… لچک قرمز را اما خودم کشیدم با این طره ی مو روی پیشانی. می خواستم قرمزی اش با فضای تاریک و خاکستری کارخانه تضاد محسوسی برقرار کند. می بینید؟
- اما شما می فرمایید که کار دفتری داشت.
- بله من هم همان را تصویر کرده ام. خاکستری صورتش را احساس می کنید؟ در خاکستری دستگاه…
- اما این یک کارخانه است!
- قربان من هم چیز دیگری نمی گویم.
کارآگاه دسته ی کاغذها را روی پایش جابه جا کرد و کمی بلندتر گفت: «شما می فرمایید کارشان دفتری بود.»
- بله قربان, عرض که کردم خدمتتون. قهوه ی دیگری میل دارید؟
کارآگاه به فنجان خالی قهوه اش نگاهی انداخت و به تل کاغذ انباشته شده روی میز و فنجان های خالی دیگر و کاغذهای روی زانویش که کیفش را مدفون کرده بودند. گوشه ی لبش پرید و گفت: «خیر ممنونم… در می زنند؟»
- انگار در می زنند! اگر اجازه بدهید من یک لحظه ببینم…
کارآگاه در فرصتی که پیدا کرده بود, دسته ی کاغذها را روی زمین کنار صندلی اش گذاشت و روی کاغذ سفیدی که از پیش بیرون کشیده بود, یادداشت های مختصری برداشت. سپس نیم خیز شد و سرک کشید تا بتواند از بالای شانه های نقاش شخصی را که آن سوی در ایستاده بود, ببیند. بوی میوه ی گندیده از راهرو توی اتاق زد و کارآگاه چروکی به دماغش داد و بو کشید. جوان لاغر اندامی بود با سر تراشیده که یک وری ایستاده بود و سر جایش لول می زد. لبخند زورکیِ بر لب داشت و جای چند تا از دندان های جلویش خالی بود:
- … اِاِه… باعث شرمندگی, ببخشید یک میمون پشت من چسبیده…
کمی چرخید و با انگشت از پس شانه اش اشاره کرد: «همین جا یک میمون با سمجیت ممنون می شوم ببخشید مهمون دارید؟» و نگاهش چند لحظه ای روی کارآگاه مات شد.
- دی دی, باز میمون ها اذیتت کردند؟ برگرد تا برش دارم.
دی دی همان طور یک وری تاتی تاتی چرخید و کارآگاه با تعجب دید که نقاش ادای بغل کردن یک میمون را درآورد و جوانک کم کم شانه هایش را راست کرد, نفس عمیقی کشید و گفت: «آخیش آخیش راحت شدم…» و با قدم های کوتاه دوباره برگشت و ادامه داد: «ممنون خیلی ممنون خیلی بهتر شدم بهترم به هر ترتیب این میمون می دانید, اِاِ ببخشید مهمون دارید؟ سلام سلام اسم من دی دی است.» و تعظیم کوتاهی به کارآگاه کرد. کارآگاه با تردید سری تکان داد و سعی کرد نگاهش را بگیرد اما نگاهِ جوانک خیرگیِ عجیبی داشت. چشم هایش روی آن صورت رنگ پریده مثل دو چاه خالی بودند که در یک سیاهی مطلق فرو می رفتند. کم کم لبخند زشتی هم روی صورتش نمایان شد که کارآگاه را دستپاچه کرد –یک لبخند زیرکانه ولی بی شکل, بی تقارن, بی قید و بند, لبخند یک دیوانه, ولی زشت. هر چه سعی کرد نتوانست لبخندش را جواب دهد و فقط نگاهش را پایین انداخت اما از گوشه ی چشم دید که جوانک یک قدم به سویش جلو آمد.
- من خیلی مهمون دوست دارم به خصوص صبح ها که سروصدا تمام می شود و تمام آدم ها و صداها یعنی در باب این مسآله معلول الحال است که سخن بی شمار و بسیار حایزیت اهمیت هم دارد که مهمون مهربون قندون معجون شما معجون دوست دارید؟ آب طالبی آب انگور آب هویج شیر موز…
کارآگاه که سعی داشت سر از روی کاغذ بر ندارد, چند بار ورقه را روی کیفش منظم کرد. اما تلاشش چندی نپایید و عاقبت سرش را به سوی دی دی برگرداند که بی وقفه ادامه می داد: «خیار شور چوب شور شوره زار و به عرض حضور محترمتان می رسانم که هندستون دور کلاش قرمزی گاوِ بی پستون پاسبون مجنون بی جون جون به لب لب به لب دل به دل سال به سال کوه به کوه در به در چشم تو چشم…» لحظه ای با شک به اینطرف و آنطرف نگاهی انداخت. کارآگاه نیم خیز شد اما دی دی ادامه داد: «آتیش به جون گرفته, کدوم گوری هستی باز؟ گور به گور شده تا به تا, چقدر گفتم… باید که ببخشید. منظورم این نبود, من فقط عرض کوتاهی داشتم خدمت شما برای عرض ادب و بر همگان واضح و مبرهن است که در کار خیر حاجت هیچ استخاره ببخشید پشتم می خاره شما پشتتون به کسی گرم نیست؟ چون اگه آدم پشتش به کسی گرم نباشه نباشه که نباشه نمی شه که آدم همه ی عمر بشینه بفرمایید بشینید خواهش می کنم…» کارآگاه که دیگر ایستاده بود, دستپاچه لحظه ای نشست و بعد دوباره نیم خیز شد.
- من در فصل های پیشین هم به دفعات اشاره کرده بودم که در منابع موثق نیز مذکور می باشد و مبرهن معین مشخص مسلم است که در این امور و در میان منتقدین در تایید این منابع اختلاف نظر وجود دارد…
صدای جیغ زنی از پایین پله ها بلند شد که دی دی را صدا می زد. کارآگاه دوباره بلند شد و یک قدم برداشت. دید که نقاش روی شانه ی جوانک زد و در گوشش چیزی گفت. دی دی سر تکان داد و با قدم های کوتاه از پله ها پایین رفت. صدایش تا نقاش در را بست دوباره از دور می آمد.
- می باید که ببخشید. این دی دی… خودتان که مشاهده کردید, میمون ها خیلی اذیتش می کنند ولی بی آزار است.
کارآگاه سرفه ی خشکی کرد و گفت: «پس فرمودید که یادداشت هایی هم برمی داشت؟»
- ببخشید؟ اوه, بله یادداشت هایی… مدتی بود که راجع به کار دیگری صحبت می کرد و می گفت یادداشت ها را برای آن لازم دارد. چیزی که می فهمیدم این بود که کارش نوشتنی است ولی… گفتید هیچ اثری در خانه اش پیدا نکرده اند؟
- یک خانه ی بسیار معمولی, صد تایش در همان کوچه ریخته. تنها یادداشت های نامفهومی بوده بدون هیچ ارتباط منطقی و با تصحیحات فراوان. بسیار ناخوانا. به نظر می رسد که تنها ارتباط نزدیکش شما بوده اید و همین شما را هم یک ماهی طول کشید تا پیدا کردیم. هیچ اثری ازتان در خانه اش نبود. تا آن که یکی از بچه های ما از توی کیف دستی اش این یادداشت را که اساعه تقدیم حضورتان می کنم, همین جا گذاشته ام, فکر می کنم پشت رسید کارواش نوشته… ملاحظه بفرمایید. طرح یک خانه است. همین, همین استودیوی شما و زیرش نوشته «خانه ی نقاش» و همین جا اسم تان که بسیار هم ناخواناست. اقوامش بسیار نگرانش هستند.
- شاید این طرح را قبلا دیده باشم, حتی ممکن است خودم برایش کشیده باشم. قطعا… کاملا… حتما… احتمالش هست. بگذارید برایتان… چیزی یادم آمد. فرمودید قهوه میل ندارید؟ پس من برای خودم یکی, خیلی ببخشید من دوباره رد شوم… من عادت دارم که صبح ها بخوابم. شما کارتان را خیلی زود شروع می کنید.
- البته. این شهر دیگر امنیت سابق را ندارد. روزی نیست که گزارش مفقودالاثر شدن یکی به گوشمان نرسد. متاسفانه خیلی هاشان هم… بفرمایید. خواهش می کنم… نیروهای امنیتی بسیار تلاش می کنند ولی متاسفانه در نود- نود و پنج درصد موارد جنازه هایشان را در خرابه ها پیدا می کنیم.
- بسیار باعث تاسف است… حالا می خواهم کار دیگری را نشان تان بدهم. همین آخری ها بود. دوباره یک روز سرزده در زد, اول فکر کردم دی دی است, می دانید؟ آمد روی همین تخت نشست و من طرح های جدیدی را که کشیده بودم نشانش دادم. اما چیزی آن روز باید باعث عصبانیتش شده باشد چون گلایه کرد که من فقط نقاشی های غیر واقعی می کشم. مضمون دقیق حرف هایش را خاطرم نیست ولی یادم می آید که من پرسیدم که اگر غیر واقعی هستند پس چطور این روزها چتر قرمز دستش می گیرد؟ -آخر این آخری ها چتر قرمز دستش می گرفت- ولی این سوال به طرز غریبی عصبانیتش را بیشتر کرد و سر من داد کشید که من همه چیز را برعکس یا… چه می گویند؟ –کلمه ی دقیقش نوک زبانم است… به هر حال من توضیح دادم که این اوست که همه چیز را وارونه می بیند. ولی آرام نمی شد. می گفت اختیارش دست من است, اگر واقعیت را نکشی حذفت می کنم. می دانید, من دوست ندارم کسی سرم داد بکشد و این را گفتم و بعد هم با آرامش کامل برایش توضیح دادم که منظورش را دقیق نمی فهمم ولی می دانم که نمی تواند حذفم کند چون حالا دیگر خودش حذف می شود. او هم کتش را برداشت و در را کوبید و رفت. شاید هم آن روز کت نداشت…
- آن روز دعوایتان دقیقا تا چه حد بالا گرفت؟ تهدید لفظی یا فیزیکی هم در کار بود؟
- باید بگویم که اگر آن روز آخری بود که دیده بودمش, شما مورد محکمی برای محکوم کردن من داشتید, هاها… می توانستم همان روز جنازه را جایی سر به نیست کرده باشم –یادداشت می فرمایید؟ اما یکی دو هفته ی بعد خودش سرزده آمد. عصری بود شاید. نه آن که من هرگز اظهار علاقه ای کرده باشم, اما خودش بی مقدمه کتش را درآورد و گوشه ی اتاق نشست تا من او را بکشم. خواهش می کنم توجه بفرمایید که در یادداشت هایتان کلمه ی «بِکِشم» با «بِکُشم» تمیز داده شود. متاسفانه خودِ کار را ندارم که تقدیم حضورتان بکنم – این نوع کارها بهتر می روند. ولی ببینید, قفسه ی سینه اش را جوری کشیدم که دنده هایش بیرون زده بود, انگار که ریه هایش کاملا از هوا خالی شده باشند. دیگر نپرسیدم که چطور نظرش در مورد واقعیت عوض شده و دوباره سراغ من آمده. آن شب تنها شبی بود که این جا ماند. ساعت ها پشت همین میز زیر چراغ مطالعه نشسته بود و یادداشت برمی داشت. درست نمی فهمیدم از چه ولی نقاشی اش را کشیدم. بگذارید ببینم, یک لحظه… این جاست. این سایه ی موهای بور بلندش است زیر نور چراغ در تاریکی اتاق…البته حالا که فکر می کنم مطمین نیستم به راستی شب را ماند یا من فقط تصویری کشیدم. فکر می کنم برایش قهوه بردم, البته کاملا محتمل است که برای خودم قهوه آورده باشم. یک شب را قاعدتا باید کنارم مانده باشد اما…
- شما فرمودید که موهایش سیاه بودند!
- ببخشید؟ سیاه؟ بله, موهایش شاید هم سیاه بودند. خوب خاطرم نیست. گفتم که سیاه بودند؟
کارآگاه تکانی خورد. گوشه ی لبش پرید و به سختی از روی کیف خم شد, کلاهش را از زمین برداشت و روی سرش گذاشت. در کیف را دوباره باز کرد,
- فرمودید که جنازه هایشان را پیدا می کنند؟ بسیار جای تاسف است.
- بله, البته دلیل اصلی مرگ در هشتاد درصد موارد خودکشی است. بیست درصد دیگر هم نامعلوم می مانند.
- واقعا حیف, زن زیبایی بود. ببخشید فرمودید موهایش بور بودند؟
- شما فرمودید که بور بودند!
- جدی می گویید؟ من گفتم که بور بودند؟ امکانش هست. ببخشید من گاهی اوقات تصاویری که در کتاب های نقاشی ام دیده ام را با تصاویر دیگر قاطی می کنم. شما ممکن است فکر کنید که نقاش ها همه چیز را غریزی یاد می گیرند اما این کتابخانه ای که می بینید, همه اش کتاب های نقاشی است که من در طی سال ها مطالعه کرده ام. ملاحظه بفرمایید. بر اساس تاریخ چاپ منظم شده اند, همین طور بر اساس سبک, البته به غیر از این دایرة المعارف ها… آه بله, یادم آمد که اصلا می گفتم بار آخری که دیدمش آمده بود که این یکی را برایم پس بیاورد. مدتی بود که به دنبال یک نقاشیِ قدیمی از هیرونیموس بوش می گشت… اِاِ, «وسوسه ی سنت آنتونی» که می گفت در یکی از کتاب های فوکو نامش را دیده و به دنبال خودِ نقاشی می گردد. من هم توی کتاب هایم گشتم و این جا پیدایش کردم. ملاحظه بفرمایید. اصلا گوشه ی صفحه را هم تا زده.
کارآگاه کتاب را گرفت, روی پایش گذاشت و مدت ها به نقاشی خیره شد. در نگاه اول نتوانست میان اشخاص متعدد, حیوان ها و انسان های نیمه حیوانی که با جزییات فراوان کشیده شده بودند, سنت آنتونی را تشخیص دهد. تا آن که پیرمرد ریش سفیدی در لباس روحانی که در برابر عمارتی زانو زده بود, توجهش را جلب کرد. چشمان وحشت زده ی مرد روحانی به سر بدون تنه ی دیوانه ی بیابانیِی خیره شده بود که نیشخند زیرکانه ای روی صورتش داشت –یک نیشخند بی شکل, بی تقارن… کارآگاه روی صندلی اش تکانی خورد و گوشه ی لبش پرید. جایی قبلا این صحنه را دیده بود. عرق سردی روی پیشانی اش می نشست. یا شاید چیزی شبیه این صحنه. بله, چیزی شبیه به این صحنه. ذهنش را کندوکاو می کرد ولی نمی فهمید. چطور امکان داشت به خاطر نیاورد؟ خیر, امکان نداشت… نگاهش به یادداشتی که با مداد و کمرنگ در حاشیه ی صفحه نوشته شده بود افتاد. کتاب را تا جلوی چشم هایش بالا آورد تا توانست کلمات را تمیز دهد؛ «صحنه ی سوم: شرلوک هلمز و دیوانه»… با عجله رسید کارواش را دوباره درآورد و کنار دست نوشته گذاشت. دستخط همان بود, دستخط زن گم شده, بسیار ناخوانا. ولی شرلوک هلمز را نقاش گفته بود. زن از کجا می دانست؟ چطور پیش بینی کرده بود؟ نمی فهمید. حتما اشتباهی در کار بود. قاعدتا باید اشتباهی در کار می بود…
- پس می گویید که خودکشی کرده است؟
- ببخشید؟ آه, بله… خیر, خیر, بنده اکیدا مطلقا اصلا چنین حرفی را نزدم. من گفتم بیشتر جنازه هایی که در خرابه ها پیدا می کنیم بر اثر خودکشی جان خودشان را از دست داده اند. بنابراین فرضیه ی غلطی نیست ولی ما هنوز مدرک کافی برای اثباتش نداریم. چیزی به شما هرگز در این خصوص گفته بود؟
- راجع به مرگ صحبت کرده بودیم. تا آن جایی که می دانم از کارش راضی نبود ولی قرض های زیادی داشت و انگار وام خانه و ماشین و… اقتصاد مریضی است می دانید؟ البته من بارها راه فرار را پیشنهاد کردم. خوب می دانید, من خودم بارها این کار را کرده ام, منظورم فرار است. گاهی برای حفظ خلاقیت راه دیگری وجود ندارد… ببخشید, برگه تان افتاد. اما باید بگویم که روز آخر بیشتر از هر چیز راجع به همین نقاشیی که نشانتان دادم صحبت کرد. حرف هایش را دقیق به خاطر ندارم اما می گفت که برای آن کار جدید ازش ایده هایی گرفته است. می خواهید کمکتان کنم؟ بفرمایید… به هر جهت اصلا فکر نمی کردم که این کار را بکند. تشریف می برید؟
کارآگاه کتش را پوشیده بود و کیف چرمی را محکم زیر بغلش گرفته بود. دستش را دراز کرد و گفت: «بسیار از ملاقاتتان خوشوقت شدم و از همکاری تان تشکر می کنم. اگر خبری گرفتید حتما…»
- بله, اگر خبری شد حتما در جریان قرارتان می دهم -به طرف دیگر بچرخانید, بله. بسیار خوشوقت شدم. روزتان خوش… ببخشید, ببخشید, چترتان را جا گذاشتید.
مهرآفرین
تورنتو, دسامبر 2010
سماور
از آشپزخانه که بیرون آمد, خورشید دیگر پشت درخت چنار فرو رفته بود اما کلاغ هایی که از بعدازظهر روی شاخه ها نشسته بودند, هنوز قارقار پاییزی شان را از سر نگرفته بودند. روبروی پنجره لحظه ای مکث کرد و بعد جلوی میز نهارخوری که انباشته بود از کاغذهای بهم ریخته… صدای آواز زنی می آمد.
برگشت به سوی دیوار, گوش داد. صدای آواز زنی بود. جلو رفت و گوشش را به دیوار گذاشت, صدا لحظه ای دور شد و باز نزدیک تر آمد. انگار ترکی می خواند. یک لالایی ترکی. گوشش را محکم تر به دیوار سرد چسباند و گوش داد. شاید برای نوزادش که گوشه ی اتاق خوابیده بود… چه قشنگ می خواند! چه غمگین می خواند! زیر گلویش را چنگ زد و چشم هایش را بست. صدای نوزاد را نمی شنید ولی می توانست ببیندش. همانجا گوشه ی اتاق, روی یک پتوی رنگی, توی یک قنداق سفید. خواب خواب بود و لبان نازک بی رنگش گاه به گاه انگار به دنبال نوک پستان جمع می شدند. چه غمگین می خواند! مدتی گوش داد. آواز زن آشنا بود و جایی از وجودش یک جای ناشناخته را بر هم می زد. سینه اش داشت زیر دستش عرق می کرد. نشست و تکیه اش را به دیوار داد. حالا صدا آنقدر نزدیک شده بود که انگار در ست آنطرف دیوار بود. شاید آمده بود از روی تاقچه پستانک بچه را بردارد, ببرد زیر شیر سماور و رویش آب جوش بریزد که دوباره توی دهانش بگذارد. حتما سماور داشت. یک سماور بزرگ روی یک میز کوتاه توی آشپزخانه, روی یک سینی مسی, با یک قوری بزرگ قرمز لبه طلایی و یک قندان کوچک همرنگ کنار سینی. حتما روی قوری اش یک گل درشت داشت و زیر شکمش از بس دود خورده بود, سیاه شده بود…
صدا که دورتر شد مطمين بود که توی آشپزخانه است و دارد پستانک را زیر شیر سماور می گیرد. آب جوش توی کاسه ی مسی روی سینی رِنگ می گیرد و بخار بلند می شود. لبخند زد. بوی عطر چای توی دماغش افتاده بود. چای گلاب. پیشانی اش را به دیوار سرد چسباند. دلش می خواست نزدیک تر باشد, یک جوری توی گچ سفید دلمرده ی دیوار فرو برود و نزدیک تر باشد به زن و به صدای آوازش. فکر کرد حتما حامله است, شکمش از پشت پیراهن آبی نازکش بیرون زده است و پستان هایش نوک زده اند- نوک های قهوه ای که گاهی از شیر تر می شوند. روی شکمش دست می کشد, حرکتی نیست ولی قلبش تند می زند, مثل قلب خواهر خودش که توی شکم مادرش بود تند تند می زد و او از پشت پوست کشیده کف پاهای کوچکش را دنبال می کرد. بوی مادرش می آمد. بوی شیرینی و گلاب می داد با عرق ظهر تابستان. پیرهن آبی اش راه که می رفت می رقصید. آواز می خواند و روی سماور قوری گل گلی را جا به جا می کرد.
دستش را دور بازویش چنگ زد و سرش را بیشتر توی سینه اش فرو برد. یکباره سردش شده بود و داشت می لرزید ولی نمی توانست از جایش بلند شود. خودش هم دیگر نمی دانست چند سال بود که این آوازها را نشنیده بود و حالا احساس می کرد آن ها را از جایی ورای تاریخ شاید از یک زندگی دیگر به یاد می آورد… سماور قل قل می کرد و از شیرش بخار بلند می شد. خواهرش دمر روی پتو بود و کله ی کوچکش که سعی می کرد مثل لاکپشتی بالا نگهش دارد, روی گردنش لق می زد. چشم های سبزش ساق پای مادر را از آشپزخانه به اتاق و از اتاق به آشپزخانه دنبال می کردند.
- «بچه رو بپا دور و ور سماور نچرخه ها!»
مادر پیرهن های مردانه را یکی یکی آویزان می کرد و اتو را می گذاشت طرف دیوار. حتی وقتی پیرهن ها پوشیده نشده بودند, از توی کمد یکی یکی درشان می آورد و با دقت یقه ها یشان را اتو می زد. بوی داغی اتو می پیچید و او باز پیرهن ها را درمی آورد, حتی وقتی روزها و روزها بود که دیگر پوشیده نشده بودند… راه که می رفت ران هایش زیر پیرهن نازک می لرزیدند و بوی گلابش پخش می شد روی گل قالی که او وسطش نشسته بود. چه غمگین آواز می خواند. آوازش دورتر و دورتر می شد…
پای دیوار چمباتمه زده بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود. صدای زن مدتی بود که قطع شده بود و حالا سکوت دو طرف دیوار نشسته بود. با آستین عرق روی سینه اش را پاک کرد و سعی کرد در گرگ و میش عصر ساعت روی دیوار را بخواند. سایه روشن پنجره روی ساعت افتاده بود و فقط عقربه ی بزرگ را میان ٤ و ٥ می توانست تشخیص دهد. سایه ای ناگهان روی دیوار تکان خورد و صدای بال زدن پرنده ای نگاهش را به سوی پنجره چرخاند. قلبش محکم می زد. موبایل روی میز چند بار لرزید, حتما از کار بود. دستش را به دیوار تکیه داد و سعی کرد بلند شود, پاهایش خواب رفته بودند و مورمور می شدند. تا ایستاد سرش گیج رفت و در یک آن جلوی چشمش سماور برگشت و صدای جیغ بچه…
شانه اش به دیوار خورد. شقیقه هایش را گرفت. قارقار کلاغی. موبایل دوباره روی میز لرزید. ساعت را نگاه کرد. سایه ها جلوی چشمش تاب می خوردند و اعداد روی صفحه در هم می رفتند. قارقار دیگری قارقار اولی را شکست. انگشت شصت و سبابه را روی چشم هایش گذاشت و فشار داد.
بچه جیغ می زد. مادرش که لنگان از آشپزخانه بیرون می آمد و پای راستش را با لبه ی دامن باد می زد, بلند بلند می گفت: «خدایا شکرت, خدایا شکرت…» و گریه می کرد. او پریده بود زبر دامن مادر و پایش را بغل کرده بود. سه انگشت وسط پای راستش بهم چسبیده بودند و روی پایش یک لکه ی قهوه ای به اندازه ی یک سکه ی قلک باقی مانده بود. پدرش که از سر کار برگشته بود, گفته بود: « اللّها شُکُر بچه ام زبر سماور نبود. » هوا گرگ و میش بود وقتی پدر در را باز کرده بود و کت قهوه ای رنگش را به جالباسی آویزان کرده بود. کتش بوی فلز می داد, بوی کشوهای فلزی بایگانی شرکت نفت و سر انگشت سبابه ی دست راستش را شب ها وازلین می مالید. لپ هایش را که ماچ می کرد ته ریش و سبیل عنابی اش مثل سوزن های تیز توی پوستش فرو می رفتند و او جیغ می کشید…
.
- «زمان کودکی ما در تبریز, مادرم سماوری داشت که از بلندی قد من به قوری اش نمی رسید و روی چهارپایه می رفتم برای پدرم چای می ریختم. عجب چایی, لیوانی, سیاه. عمو یادشه می گفت, تَشُکّر اوغلوم, ایشالله رشید اولاسان, سرباز اولاسان, تفنگ چینون سالاسان… »
- «خوب بله, در آن زمان ستارخان و باقرخان داشتند که قد هیچ کس بهشان نمی رسید. من و شما که کوچک از آب دراومدیم, سرباز هم نشدیم! »
پدر و عمو قاه قاه می خندیدند. لپ هایشان گل می انداخت و شکم هایشان بالا و پایین می رفت. مادر هم که سینی چای را جلوی شان روی زمین می گذاشت, می خندید. چای ها روی سینی سرد می شدند و کنارشان را استکان های خالی عرق و کاسه های ماست ماسیده پر می کرد. دوست داشت همین طور بنشیند و نگاهشان کند که استکان ها را «به سلامتی آقا» سر بکشند, دست روی شانه های هم محکم بکوبند و بخندند. بعد حرف های جدی بزنند و روی زانوهایشان دست بکشند و سر تکان بدهند. آخری ها دیگر کمتر می خندیدند و بیشتر حرف می زدند. یک روز پدرش استکان را که به لب گذاشته بود, گفته بود: «براشون انقلاب کردند که آخرش این طور… » و بقیه ی حرفش را با عرق بالا رفته بود. لبش را که تر کرده بود چشم هایش هم تر شده بود و مادرش بلند شده بود و رفته بود توی آشپزخانه.
.
آن شب پدر پیرژامه ی آبیش را که پوشیده بود, مادر برایش گفته بود و او دو دستی توی سرش کوبیده بود و گفته بود: «خدایا شکرت که بچه ام چیزی اش نشد» و بعد مثل همیشه نشسته بود و گوشش را چسبانده بود به اخبار رادیو بی بی سی. بچه گوشه ی اتاق خوابیده بود و او هرچه زورش کرده بود پستانکش را نخورده بود و پستانک حالا کنارش روی پتوی رنگی افتاده بود. پای مادر تاول زده بود و از آشپزخانه که با سینی برنج می آمد, لنگ می زد و لبه ی دامنش می رقصید…
خانه دیگر تاریک شده بود ولی چراغ ها را هنوز روشن نکرده بود. سمفونی کلاغ ها مدتی بود که دیگر قطع شده بود و او کنار پنجره ایستاده بود و سیگاری کشیده بود. پدرش آن شب تا صبح چند بار با صدای بلند نماز خوانده بود. بعدها فهمیده بود که همان صبح زود رفته بودند و جنازه ی برادرش را تحویل گرفته بودند. سرش را تراشیده بودند, کف پاهایش سوخته بود و انگشت هایشان مچاله شده بود –مثل دسته ی اعلامیه هایی که از توی کیف دانشگاهش پیدا کرده بودند و با جنازه تحویل شان داده بودند. از همان روز بساط سماور برای همیشه جمع شده بود و پدر دیگر به سلامتی آقا عرق نخورده بود.
سیگار را لبه ی پنجره خاموش کرد و بیرون انداخت. روبروی میز ایستاد و دید که خواهرش از ایران زنگ زده بود. فنجان سرد چای را از روی برگه های روی میز برداشت و همان طور که به سوی آشپزخانه می رفت شروع کرد به آواز خواندن – همان لالایی ترکی که مادرش همیشه می خواند.
مهرآفرین
سراکیوس, ژانویه ٢٠١٠
بازنویسی –تورنتو, ژوَن ٢٠١٠
هذیان
محکی میزنم
پک محکمی بر نی قلیان
و بر کنار میشوم
از سمت «چیزی شدن»
بر کنار قل قل قلیان
به سکوت اتاق تکیه میدهم
و بر هذیان جلوی چشمانم
خطی از دود میکشم
پکی میزنم
محک پوچی بر هذیان قلیان
و «چیزی شدن» را
از مفاهیم دودآلود اتاق
بر کنار میکنم.
سراکیوس، ژانویه ۲۰۰۹
چمدان
بستم،
در را گشودم و بستم
چمدان را
بستم،
بر بسترم کتاب چخوف،
گلستان سعدی را
بستم.
بستم،
یادگار اسفند نود و هشت
ذهن را به رویش بستم
و خودم را بستم به چای
و چهارلوز «حاج خلیفه علی رهبر».
به گلوله بستند
و ما چمدان بستیم
و کتاب بستم،
خسرو و شیرین نظامی را.
در بستم زمستان نود و هشت را
چمدان بستم و
کتاب بستم و در.
چشم بستم،
چشم بستم،
چشم بستم،
چنان که دیگر نیستم.
چشم بستم رفتن را
و چمدان را که بستم،
«دست بسته،
دهان بسته»…
چشم بستم،
و دیگر نیستم
نیستم،
نیست.
تورنتو، آگوست ۲۰۰۷
Baile de Aqua (رقص آب)
در اساطیر رومی «کوبا» الاههی نوزادان است و از آنها محافظت میکند…
لحظهای مکث کرد و دوباره برگشت تا مطمئن شود هنوز پشتش راه میرویم. عرق روی پیشانیاش نشسته بود و دو مردمک گرد آبیرنگش که آن پوست تیره تضاد غریبی داشتند، روی صورتش این طرف و آن طرف میپریدند. سبیل تنکش با لبخندی کش آمده بود و دندان طلایی از گوشهی دهانش پیدا بود. با دست دوباره اشاره کرد که بیایید و راه افتاد. با دمپاییهایی که از خستگی و گرما روی آسفالت کشیده میشدند، دنبالش میرفتیم و نمیتوانستیم به قدمهای سریعش برسیم.
از روزی که آمده بودیم آفتاب تمام روز همینطور تیز تابیده بود. گرمایش جمجمه را میسوزاند و تا توی چشمهایمان فرو میرفت. با اینحال هرروز از صبح توی کوچهها پرسه زده بودیم، آنقدر که لباسها روی شانههای سوختهمان با درد بند میشدند و تاولهای لای انگشتهای پا دوباره تاول زده بودند. سیاوش همان روز اول نقشهای را که جاهای دیدنی را رویش علامت زده بود، جایی جا گذاشته بود. از همان روز اول هم فهمیده بودیم که به نقشه نیازی نداشتیم. فقط کافی بود روبروی هتل کمی پرسه بزنیم تا یکی از محلیها به بهانهی فروختن سیگار، بلیط قاچاقی یا یک لیوان مهیتو سر صحبت را باز کند و توی کوچه پس کوچههایی بکشاندمان که اصلا روی نقشه نبودند. جاهایی که روی نقشه علامت زده شده بودند را همان یک دو روز اول پیدا کرده بودیم، از موزهی رولوسیون تا میدان رولوسیون و خیابان رولوسیون و «چاه معجزه»ی هتل ناسیونال…
پیچید توی یک کوچه با سنگفرشهای ترکخورده و بعد یک عمارت درباز که صورتی کمرنگ بود با پنجرههای مستطیلی بدون شیشه که روی ایوانهای کوچک جلوی هر کدام یک سری رخت آویزان بود. گچبریهای دالبری دور پنجرهها و ایوانها نقشهایی بازمانده از معماری اسپانیایی دوران استعمار بودند و از دندانههای جویدهشدهشان معلوم بود که از همان زمان هم دیگر مرمت نشده بودند. روی دیوارهای بیرونی، ترکهای عمیقی از شلاق قرنها طوفان و گردباد آبوهوای گرمسیری یادگاری مانده بود. آهی کشیدم. سیاوش در سکوت به سویم برگشت.
جلوی در که رسیدیم بوی شاش و زباله چنان توی دماغم زد که بیاختیار دست سیاوش را کشیدم و مکثی کردم. مردد نگاهم کرد. ولادمیر داد میکشید: «بیایید تو، بیایید تو…». پسر بچهای با پاهای سیاه لاغر روی پلهی جلوی در نشسته بود و به من که با دست بیهوده مگسها را کنار میزدم با تعجب نگاه میکرد. برایش سری تکان دادم. دست سیاوش را کشیدم و با امتناع وارد محوطهی تاریک شدم. ولادمیر تندتند از پلههای داخل ساختمان بالا میرفت. ما هم به دنبالش. لهجهی غلیظ اسپانیولی با نفس نفسش قاطی شده بود: «بیایید، بیایید، اِ، توریستها، محلیها، همه شب اینجا. اِ، مشروب، اِ، آبجو، اِ، موهیتو… موهیتو؟ ها؟ خوب،خوب، ها…». چلق چلق دمپاییها. نردههای فلزی داغ بودند، پلهها همه صورتی رنگ و ترکخورده. کمکم صدای پنکه را شنیدیم و بعد صدای خندههای مردی که در چهارچوب در بالای پلهها ظاهر میشد. ولادمیر به اسپانیولی به مرد چیزی گفت و او بلافاصله به سمت ما برگشت، دست داد و با لبخند بسیار گشادهای خودش را ارنستو معرفی کرد. پسر جوان کوتاه قدی بود با چشمهای سیاه شفاف. تند تند پلک میزد و گهگاه عرق گردنش را با تکه پارچهای که دستش بود پاک میکرد.
- سنیوریتا، اِ، از کجا؟
- کانادا…
ولادمیر دستهایش را روی هوا بلند کرد: «اوووه، کانادا، کانادا… اِ، تورونتو… اِ، کبک… اِ… اِ…» دستش را روی صورتش کشید و همانطور که به صورت من نگاه میکرد با حالت مشکوکی گفت: «ولی کوبانا، کوبانا!» سیاوش که منظورش را فهمیده بود، خندید و گفت: «نه، متولد ایران…» صورت ولادمیر ناگهان گشاده شد: «آه، ایرانی، ایرانی توی کانادا…» و به ارنستو که هنوز پرسشگرانه نگاه میکرد به اسپانیولی چیزی گفت و بعد هر دو به تایید سر تکان دادند و خندیدند. ولادمیر پشت سیاوش زد و گفت: «من دوست ایرانی، مرد خوب… خوب…» و دستش را طوری بلند کرد که انگار به مردی در سالهای دور اشاره میکند، حتما از مشتریهای هرسالهشان بود. بعد جلوتر آمد، دور و برش را نگاه کرد، خم شد و زمزمه کرد: «من، اِ، خواست رفتن به کانادا، ها؟… اُمیگو، اِ، من، اِ، یه بچهی کوچیک، ها؟ بیمار، ها؟ بیمار…» با ابروهای در هم سری تکان داد و ادامه داد: «ولی اُمیگو، به من گوش کن، کوبا، اِ اِ اِ …» مکث کرد و دوباره پشت سرش را نگاه کرد. من و سیاوش ناخودآگاه به سویش خم شده بودیم تا زمزمهی آهستهاش را بهتر بشنویم. بیشتر خم شد. انگشتش را با تاکید جلوی چشمهای ما تکان داد و زمزمه کرد: «کوبا، اِ، یه زندان بزرگ…» نفسش را حبس کرد و عقب رفت. چشمهایش درشت شده بودند و سفیدیشان بیرون زده بود. ولی قبل از آن که خیلی دور شود، ناگهان دست دور شانههای سیاوش انداخت و او را به سمت دیگر کشید. دنبالشان نرفتم…
ولی پیش از آن که فرصت داشته باشم تا نگاهی به اطراف ورودی تاریک بیندازم، ارنستو که تا آن زمان ساکت مانده بود، مچ دستم را گرفته بود و من را به سوی محوطهی دیگری میکشید، جایی که پیشخوان بود و لیوانهای تمیز موهیتو که ردیف روی پیشخوان چیده شده بودند. به میزهای فلزی پایه باریک و صندلیهای کوچک دورشان اشاره کرد و گفت: «سنیوریتا اینجا کافه، خوب ها؟» چیزی نگفتم. حواسم به نقاشیهای رنگین روی دیوارها بود؛ زنهای سیاهپوست با لباسهای گلدار قرمزی که پستانها و کپلهای خیلی بزرگشان را به سختی قاب میگرفتند. از دو سه پنجرهی بیشیشه نور سفید خورشید توی کافه میافتاد و فضای خالی را خالیتر نشان میداد. ارنستو روبرویم ایستاده بود و همانطور که دستهایش را روی هوا تاب میداد، با انگلیسی دست و پا شکسته دوباره شروع کرده بود به گفتن از شبهای کافه که توریستها و کوباییها همه، که موهیتو و آبجو و… حرفش را بریدم و همانطور که به لبهایم اشاره میکردم، گفتم: «سنیوره، آکوا؟ آکوا؟»
ناگهان مکثی کرد، دستهایش را جمع کرد، کمی خم شد و با پوزش گفت: «ببخشید ولی آب نبود… اما، اِ، آبجو ها؟ آبجو، موهیتو … اِ اِ…» دستهایش دوباره تاب میخوردند و دیگر نمیدانست چه بگوید: «اِ، رامبا… سالسا، اِ… » کم که آورد خودش کمکم شروع کرد به رقصیدن. یک قدم به سویم جلو آمد: «سنیوریتا، سنیوریتا، رقص؟» بوی تند ادکلنش به مشامم خورد. یک قدم عقب رفتم. یک قدم به سویم جلو آمد. لبخند میزد. پاهای کوتاهش جلو و عقب میرفتند. در سکوت کافه دمپاییهایش خس خس مضحکی میکردند و تکه پارچهی کثیف توی دستش تاب میخورد.
آهی کشیدم و نگاهم را از او گرفتم و دور کافهی غبارآلوده گرداندم. جز زن و مرد میانسالی که روی یکی از میزها کنار پنجره نشسته بودند و آبجو میخوردند، کسی توی کافه نبود و صدای مگسی که گهگاه رد میشد، تنها چیزی بود که ورد خستهکننده و یکنواخت پنکه را میشکست. مجسمهی سفیدی از خوزه مارتی با سری افتاده، کنار پرچم کثیف و گلدان بیرمغی گوشهی اتاق بود. حر گرما روی باد پنکه مینشست و رطوبت غلیظی که پشتبندش میآمد، نفسگیر بود. دهانم خشک شده بود و بیحال شده بودم. هنوز به این گرما عادت نکرده بودیم. بعدازظهرها که آفتاب اینطور تند میشد، خودمان را میرساندیم به یکی از کافههای توریستی که کولر داشتند و به جز کارکنانش حتی جای پای یک کوبایی هم جلوی درشان نرسیده بود. مینشستیم و قهوهی کوبایی شفارش میدادیم، شرمنده از این که نمیتوانستیم مثل خود محلیها روی نیمکتهای داغ پارک بنشینیم و از همان یخدربهشتهای یک پزویی که دکهدارهای کنار خیابان میفروختند بخوریم. سیاوش خوب که خنک میشد، کمکم برگههای پایاننامهاش را بیرون میکشید، نقدی مارکسیستی بر اقتصاد سیاسی مارکسیستی… یکی دو ساعت در سکوت تصحیح میکرد یا دستش را لای موهایش فرو میبرد و همینطور خیره میشد به فنجان قهوه. بعد کمکم خودکارش به حاشیه کشیده میشد و همینطور بیهدف دایره میکشید، گاهی نتهای ریزی برمیداشت که فقط خودش میتوانست بخواند. ولی بعد آن هم از دستش میافتاد. آنوقت برگهاش را با دقت تا میزد، کلاه کاغذیاش میکرد و روی سرش میگذاشت. همینطور دست به سینه مینشست و آنقدر بر و بر نگاهم میکرد که مجبور میشدم خودکارم را بیندازم و دفترچهام را ببندم.
- چی مینویسی آخه تندتند؟
- همون چیزی که تو مینویسی…
وقتی بلند میشد که بستنی شفارش بدهد، کلاه کاغذیاش سر میخورد و از سرش میافتاد. مدتی بود که اینطور نخندیده بودم. شاید واقعا آب و هوای کوبا بهم ساخته بود…
از جلوی ارنستو که با آن که عرق از پیشانیاش راه افتاده بود، حالا حرکت دست هم به رقص پایش اضافه کرده بود، خودم را کنار کشیدم و به دنبال ذرهای باد خنک به سوی نزدیکترین پنجره خزیدم .ولی رطوبت داغ بیرون از تو هم بدتر بود و ریههایم از هوای سنگینی پر شده بودند که دیگر بیرون نمیآمد. با اینحال لحظهای همانجا ایستادم. روی پشتبام روبرو چشمم به آن آنتنهای استخوانی افتاده بود که از وقتی از تهران آمده بودیم دیگر ندیده بودم. خسخس دمپاییهای ارنستو را که حالا با صدای دستی هم هماهنگ شده بود، دوباره پشت سرم میشنیدم. نفس نفس میزد و صدایم میکرد که سیگارهای بازارسیاهیشان را که خیلی ارزانتر از قانونیها بودند، ببینم. بدون آن که نگاهم را از پشتبام بگیرم با نیم نفسی که داشتم، گفتم: «سیگار نمیکشم»… سیگار میکشیدیم، آخریها حشیش، روی پشتبام کنار پوشالهای خنک کولر که در گرما عرق میکرد، مثل بدنهای چسبناکمان در گیر و دار آن همخوابگیهای هولهولکی از ترس سوسک و کمیته… لبخند بیحالی کمکم روی صورتم پخش میشد. روی چهارگوش پشتبام آن بالا آزادی نابی بود و بقیهاش آن پایین، اِی، آسفالت فقط با چراغانیهای دههی فجر، گاه علمهای عاشورا… دلم میخواست از ارنستو بپرسم که روی پشتبامهای هاوانا چکار میکنند ولی میدانستم که تا برگردم میخواهد دوباره چیز دیگری برای فروش از زیر پیشخوانش درآورد و با چشمهای پر امید زل بزند به لبهایم، فرقی نمیکند که چند بار ازشان «نه» شنیده باشد.
نمیدانستم این امید بیهودهاش را از کجا آورده بود که توی سکوت این دخمهی جهنمی آن رقص مضحکش… یا سیاوش با آن لبخند مصنوعیی که یک سال روی صورتش به زور نگه داشته بود و بعد از تمام جریانات دوباره فکر کرده بود که شاید آب و هوای کوبا بهم بسازد و معجزهای بشود… من ترسم از آن بود که معجزه دوباره شروع شده باشد؛ پنجاه و هفت روز هرروز با وحشت خون از خواب بیدار شدن. همیشه هم سر همان روز پنجاه و هفتم… تصویر همیشه همان بود: همانجا روی تخت مبهوت مینشینم و به ترکهای دیوار نگاه میکنم -به قول سیاوش مثل کسرایی. دردش دیگر درد از دست دادن نیست، یک جور درد سرخوردگی است، درد امیدی که یک اعدامی تا لحظهی آخر به آزادشدنش دارد. همه کاری برایم کردهاند. آش شعلهقلمکار نذری از مادربزرگ، معجونهای شیرین و غلیظ سفارشی از مشهد با آب زمزم، دعا از امامزاده صالح… نمیشود. هزار بار میخواهم بگویم سیاوش دیگر ولش کنیم، ولی میآید بالای سرم میایستد با آن لبخند زورکیی که یک سال است روی صورتش نگه داشته و میان ابروهایش «شاید اینبار» میبینم و نمیتوانم نه بگویم. قرص را از دستش میگیرم و بدون آب قورت میدهم. روی شکمم دست میکشم و دوباره باور میکنم که شاید اینبار… اما سر روز پنجاه و هفتم بچه میافتد و خون راه میافتد به رنگ لالهی سرخ. شب که از بیمارستان برمیگردیم، من روی تخت خودم را به خواب زدهام و صدای گریهاش را از توی دستشویی میشنوم. دوباره همه دست به کار میشوند. رطل و اسطلاب، جوشاندهی تلخ، کتابهای ممنوعه، اعلامیه، خانه تیمی، کفنهای قرمز… کات. سکانس دو هزار و پانصد. تصویر همیشه همان بود و من دیگر خسته شده بودم. آمده بودم اینجا که چه کنم؟ «مجسمهی خوزه مارتی مثل آینهی دق توی قاب دمپاییهای پارهی ارنستو»… «یک کابینت پر از آنتیبیوتیک توی خانهی من و نعشهی نوزاد ولادمیر روی تخت»… «جنینهای سقط شدهی من توی قوطیهای مربای آلبالو، سفارشی از فرحزاد»… یادداشتهای خطخطی، مهر شده با گردی ته فنجان قهوه.
نفسی که توی ریههایم گیر کرده بود هنوز در نیامده بود و سرم دیگر داشت گیج میرفت. صدای ارنستو باز نزدیک شده بود ولی انگار از تلاش بیثمرش برای انگلیسی حرف زدن بیرمغ شده بود و به اسپانیولی برگشته بود. دستش را روی شانهام احساس کردم: «سنیوریتا!» و صورتش با آن لبخند گشاده از گوشهی چشمهایم دوباره ظاهر میشد. تا به سویش برگشتم، عقب پرید و همانطور که تند تند حرف میزد دوباره شروع کرد به رقصیدن. دستهایش تاب میخوردند، سرش میچرخید، قطرههای عرق از پیشانیاش میچکیدند و چنان به نفس نفس افتاده بود که احساس میکردم چیزی نمانده که پس بیفتد. حرفهایش تبدیل به هذیانی شده بود که دیگر هرچه گوش میدادم، نمیفهمیدم و داشت کلافهام میکرد. دیگر نمیتوانستم… آمدم به سوی در بروم که یکباره جلویم درآمد و تا آمدم یقهاش را بگیرم، پاهایش در هم پیچیدند و آویزان شانهی من شد. دستش محکم بازویم را چنگ زده بود و نفسش بالا نمیآمد. زیر بازویش را گرفتم، سرش را به سویم بلند کرد. لبخند میزد ولی نگاهم که در نگاهش افتاد، به چنان خستگی بیاندازهای برخوردم که واقعیت لبخندش شکست و هر دو کمکم وارد محیطی بیرون زمان شدیم، جدا از صدای پنکهها و مگسها. آمد دوباره چیزی بگوید که حرفش را بریدم.
-دیگه ول کن، تموم شد. بیا بشینیم یه گپی بزنیم.
صدایم در سکوت جدیدی که واردش شده بودیم بارها پیچید. دیدم که خشک شد. مدتی مبهوت با چشمانی که به دنبال جواب روی دو چشم من اینطرف و آنطرف میپریدند به من زل زد. بعد بازویم را رها کرد و به عقب جستی زد. همانطور با ناباوری عقبعقب رفت ولی ناگهان نفس راحتی کشید و خودش را انداخت روی صندلیی که پشت پایش بود و سرش کج روی گردنش افتاد. بادبزنی با عکس چهگوارا که حتما میخواست به من بفروشد، از میان انگشتانش سر خورد و روی زمین افتاد. همانطور مدتی به زمین خیره شد و بعد به تهسیگاریی که لابلای خاکسترها توی زیرسیگاری مانده بود. هیچ حرکتی نمیکرد و من همانطور بلاتکلیف در سکوت کر کنندهای ایستاده بودم. ولی ناگهان با همان زبانی که در آن محیط خارج از زمان و مکان هر دو میفهمیدیم، بدون آن که نگاهم کند گفت: «خلاص» و دوباره نفس عمیقی کشید. نفس حبس شدهام را بیرون دادم و جست زدم صندلی کنارش را عقب کشیدم و نشستم. با یک انگشت ته سیگاری را توی خاکسترها فرو بردم و گفتم: «آه، خلاص» و منتظر نگاهش شدم. وقتی نگاهم کرد صورتش رنگپریده و سرد شده بود، دیگر نه لبخند گشادهای و نه هالهی امیدی. نتوانستم نگاهش را تحمل کنم و سر برگرداندم.
بیرون از ما زمان ایستاده بود و آدمها سرجایشان ثابت مانده بودند. نگاهی به اطراف انداختم. ولادمیر را کنار سیاوش جلوی ورودی میدیدم که با دستهایش توی هوا و دهانی که در میانهی جملهای باز مانده بود، خشک شده بود. در فرصتی که پیدا کرده بودم تا خوب نگاهش کنم میدیدم که آنقدرها هم میانسال نبود. لایههای آفتابسوختگی که در طی روزهای دوندگی دنبال توریستها روی صورتش نشسته بود، آن را چروکیده کرده بود و فقط چشمهای آبیش شفاف مانده بودند. پیراهن قرمزش به تن عرقکردهاش چسبیده بود و حالا میدیدم که نحیف بود. صورت سیاوش پشت سایهای پنهان بود. برای آن که سکوت دوباره را بشکنم گفتم: «دوستت ولادمیر خوب هوای کسب و کارت رو داره. از جلوی سالن تاتر تا اینجا ما رو با پاهای تاول زده کشونده…» ارنستو جوابی نداد. نگاهش که کردم دیدم در فرصتی که در خارج زمان پیدا کرده بود، چشمهایش را روی هم گذاشته بود و چرت میزد. نفس عمیقی کشیدم. کمکم خنک شده بودم و حالا شاید سیگاربرگهایش خیلی میچسبیدند. همان حالت خلسهای که ارنستو را خواب کرده بود، کمکم مرا هم احاطه میکرد ولی میخواستم حرف بزنم. با انگشت روی دستش که سرد روی میز جمع شده بود زدم و گفتم: «بلند شو تا برات چیزی تعریف کنم.» یکی از چشمهایش را به سختی کمی باز کرد و جوابی نداد.
-«از یک کوبایی شنیدم که توی کوههای سیراماترا چند روز بدون آب مانده بودند و آفتاب تیز و یکبند، تنها چیزی بود که میبارید. یک روز صبح دو تن از رفقا برای تحمل تشنگی یکی از ظرفهای حلبی را برداشته بودند، یکیشان ضرب تندی میزد و دیگری میرقصید. بوم،بوم. بوم،بوم. مثل رقصهای آفریقایی، پشت خم و دستها مثل عقابی آمادهی حمله. صدایشان همه را صبح بیدار کرده بود و او هم به ذوق آمده و دنبالشان افتاده بود. کمی میرقصید و کمی با گلوی خشک میخواند، بیشتر شبیه زوزهی سگی. هوو،هوو. هوو،هوو. چنان غرق رقص و ضرب شده بودند که نفهمیدند چطور از چادرها دور شدند و سرنوشت چطور آنها را به آن چاه متروک سربسته رسانید.
حالا آن چاه را من خودم دیدهام. در موزهی هتل ناسیونال، اسمش را گذاشته بودند «چاه معجزه» و اصلا خلاصهی همین داستان را نوشته بودند. نوشته بودند درست است که این چاه سرش بسته بود ولی دیوارههایش که گرد زمین بالا رفته بودند، گودالی ساخته بودند که آب باران درش جمع شده بود و این آب آن یگان را در طول قحطی نجات داده بود…
و این آخر داستان است.»
منتظر شدم تا چیزی بگوید ولی دوباره چشمهایش را روی هم گذاشته بود و حرفی نمیزد. گفتم: «داستان خوبیه، نه؟ من باورش میکنم، تو باورش میکنی؟» با چشمهای بسته لبخند کوتاهی زد و گفت: «آدم داستانهای خودش رو باور نکنه چی رو باور بکنه؟»
-«اینم حرف خوبیه! ولی داستانها رو گاهی کس دیگه مینویسه.» و خندهام بلندتر از آنچه فکر میکردم بلند شد. تکانی به خودم دادم و انگشتم را توی خاکسترها فرو بردم و ته سیگارها را بهم زدم. دوباره بیخودی خندیدم و گفتم: «حالا که نشستی بذار یه داستان دیگه برات بخونم.» و از توی جیب شلوارم تکه کاغذ مچالهای را که چند روز بود با خودم داشتم، بیرون آوردم. دوباره گوشهی چشمش را گشود.
«میرزا کوچک خان را شنیدم که به سال ۱۳۴۹ شمسی با گروهی از رفقا در بیشههای «سیاهکل» خیمههایی بنا کرده بودند و به تازگی مهمات از خزانهی سیاهکل به دست آورده، مقدمات زرم با حضرت حاکم وقت، که پادشاهی بود عنان مملکت از کف داده و به عیش و نوش بنده، فراهم میآوردند. گویند به دهات اطراف میشدند و به رعایا سواد میآموختند و دستمزد طعام میستاندند. روزی در راه دهی نماز میگزاردند که درویشی سر و پا برهنه برسرگذشت و گدایی نان میکرد. میرزا که کاهی در بساط نداشت الا عقیقی که یادگار گرانبهایی بود از رفیقی شفیق، سر از نماز برنداشته، انگشتری را درآورد و به درویش بخشید. مَن عَملَ صالحاً فَلنَفسهِ و مَن أسأءَ فَعلیها (۱).»
و دوباره ناخودآگاه خندهام بلندتر از آنچه میخواستم بلند شد ولی اینبار چنان در سکوت مطلق پیچید که از ترس جلوی دهانم را گرفتم. کاغذ مچاله را که دست خط خودم رویش بود، جلویش روی میز گذاشتم و گفتم: «میتونی برش داری…» ولی ارنستو غرق خواب شده بود و هر چه روی دستش میزدم دیگر چشمهایش را باز نمیکرد. پوستش سرد و خاکستری شده بود. کاغذ را دوباره برداشتم، با دقت تا زدم و جلوی خودم گذاشتم. بعد چشمهایم را بستم و به صدای نفسم آنقدر گوش دادم تا کمکم در خلسهی سکرآوری فرو رفتم و تا خوابم برد دوباره صدای پنکه بلند شد و از جا پریدم…
… ارنستو کنار پنجره ایستاده بود، با بادبزنی که عکس چهگوارا رویش داشت به سقف اشاره میکرد و به اسپانیولی چیزهایی میگفت که نمیفهمیدم. از روی صندلی بلند شدم. گرما داشت خفهام میکرد. به دنبال سیاوش گشتم. سر جای قبلیش کنار ولادمیر حالا مجسمهی شکستهای از هرکول میدیدم – دوباره یکی از جاماندههای دوران استعمار- و خودش نبود. فرصتی نداشتم. به سوی در دویدم و همانطور که با حرکت دست سعی میکردم به هردویشان که حالا به سویم میآمدند با التماس بفهمانم که گرمم است و دیگر نمیتوانم، خودم را به پایین پلهها رساندم. روی پلههای جلوی در، جایی که قبلا پسربچه نشسته بود، حالا مرد درشتاندامی بود با بازوهای خالکوبی شده که من را که سراسیمه میدویدم با نگاه متعجبش دنبال میکرد. کنارش که رسیدم لحظهای مکث کردم. روی بازویش چهرهی چهگوارا با کلاه کج خالکوبی شده بود.
پایم را که بیرون گذاشتم، همانجا بالا آوردم. سیاوش از جایی صدایم میزد. یعنی دوباره حامله شده بودم؟ نمیتوانستم لبخند بزنم ولی ناامیدانه فکر کردم که شاید اینبار…
صدای دمپاییها روی پلهها مثل اشعههای تیز آفتاب بیرون توی سرم میخورد…
————————————————–
۱- قرآن، سورهی ۴۱، آیهی ۴۶: هر که نیکی کند با خود کرده است و هر که بدی کند با خود.
هاوانا، جون ۲۰۰۷
تولد ونوس*
«و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشههای اقاقی شدم … »**
فردایش، چشم که باز کرد اول سنگینی لحاف را روی سینهاش حس کرد و بعد عرقی را که روی تنش نشسته بود. نور آفتاب از لای درزهای کرکره تیز توی صورتش زده بود و خواب دم صبحش را آشفته کرده بود. وقتی چشم گشود، آنی دلشورهای توی تنش پیچید و سکوت داغ ظهرهای جمعه را به یادش آورد- وقتی مادربزرگ زیر چادر نمازش توی لکهی آفتابی قالی چرت میزد و او همانطور که با عروسکش زمزمه میکرد، میترسید که بیدارش کند و اوقاتش تلخ شود. چشمهایش را که باز بست، سنگینی لحاف را دوباره حس کرد. لحاف را مادربزرگ سالها پیش دوخته بود و اگر مادر چهارده روز پیش -که بیست سال عمر او کامل شده بود- دوباره آن را بیرون نکشیده بود، از همان سیزده سالگی تا آخر عمرش میگذاشت که ته کمد دوشکها خاک بخورد.
صدای بهم خوردن ظرفها که از آشپزخانه میآمد کلافهاش میکرد. دستی بیحوصله ظرفی را زیر آب میسابید و صدایی با خودش به زمزمه بحث میکرد. پدرش در را بهم زد و رفت. صدای پر شدن آب توی یک ظرف و باز زمزمهای نامفهوم. چای، چقدر دلش چای میخواست. آب دهانش را به سختی از گلوی تلخش پایین داد و یک دستی لحاف را روی سرش کشید. روی لحاف خورشید خانومهای کوچک پارچهای در میان چهارگوشهای سفید و زرد نشسته بودند، با ابروهای بهم پیوسته و چشمهای بادامی و لبخند معصومی که صورتهای گردشان را در آن روسریهای کوچک نارنجی، گردتر نشان میداد. زیر خورشید خانومها اما تاریکی بود. عرق را از پیشانیاش پاک کرد و چشمهایش را توی تاریکی باز کرد.
با دیشب دیگر درست چهارده شب میشد. دیشب هم مثل شبهای پیش صدای زن را توی سرش شنیده بود. هراسان نیمخیز شده بود و توی ظلمات پنجره از لابلای راهراههای کرکره یک آن شبح محو زن را دیده بود. کورمال کورمال تمام خانه را به دنبالش سرک کشیده بود. شبهای گذشته کسی را پیدا نکرده بود. فقط جلوی پردهی توری مهمانخانه ایستاده بود و به سایهی سیاه کوههایی که دور تا دور شهر را محاصره کرده بودند، خیره شده بود. شبها گودی تهران را بیشتر حس میکرد، ابر و دود را که مثل ملافهای روی سر شهر پایین میآمدند. هر شب نفسش گرفته بود، با سرفه زیر لحاف برگشته بود و تا صبح با چشمهای باز روی بالشش لولیده بود. دیشب هم مثل شبهای پیش بلند شده بود. توی راهرو صبر کرده بود تا چشمش به تاریکی عادت کند و به مهمانخانه که رسیده بود، سر جایش خشک شده بود. کنار پنجره نور ماه انحنای جسمی را روشن کرده بود. اول توانسته بود انحنای پشتش را تشخیص دهد. بعد دستها که روی سینهاش در هم کشیده شده بودند و پاهای خمیده که از زانو به دیوار چسبیده بودند و در تاریکی با دیوار و زمین همرنگ شده بودند. صورتش پشت موهای بلند سیاه قایم بود. صدا که زده بود، زن راست شده بود و به سوی او چرخیده بود و آنوقت او با چشم خودش دیده بود؛ نور ماه را زیر انحنای پستانهای درشتش و دو سیب رسیدهی سرخ را که توی شکمش، درست زیر کمرگاهش معلق بودند. از پس أن پوست شفاف دیده بود، با چشم خودش…
با یک دست هراسان لحاف را از روی سرش پس زد. قلبش به طپش افتاده بود. اول خواسته بود فرار کند، سراسیمه به سوی اتاقش دویده بود، دامن پیرهنخواب سفید لای پاهایش گیر کرده بود، به دم در اتاق که رسیده بود بدون مکثی دور زده بود و تمام راه را باز نفسزنان برگشته بود ولی زن را دیگر جلوی پنجره ندیده بود. فقط سرش را به شیشهی سرد چسبانده بود و صبر کرده بود تا نفسش جا بیاید. اما احساس غریبی توی وجودش مثل مار خزیده بود و زیر دلش تیر کشیده بود. دستش را آرام به کمرگاهش کشیده بود و خودش هم نمیدانست که چرا دلش شور افتاده بود…
لحاف را با لگد کنار زد و نیمخیز شد. دستش را روی شکم عرقکردهاش کشید.
***
مادربزرگ زیر چادر نماز گلدار خرناس میکشید. باسن بزرگش که با هر نفس بالا و پایین میرفت، نمیگذاشت صورتش را ببیند. با یک کاسه آلو که مادربزرگ از صبح برایش توی آب خوابانده بود، گوشهی قالی نشسته بود و جم نمیخورد که مبادا از خواب بپرد و اوقاتش تلخ شود. یک مشت آلوی خیس توی دهانش چپانده بود و سایهی سیاه چشمهایش با کنجکاوی میان روشنایی اتاق پرسه میزد.
***
غرولند مادر را از آشپزخانه شنید که صدایش میزد و میگفت که لنگ ظهر شده و بعد با خودش، این خانه دیگر هیچ نظم و ترتیبی ندارد. کف دستهایش را روی تخت فشار داد و خودش را به سمت لبهی تخت سراند. پیراهن خواب تا نیمتنهاش بالا خزید. تردید کرد، به عقب برگشت و دو دستش خورشید خانمها را چنگ زدند و تا سینهاش بالا کشیدند. مدتی همانطور نشست. نگاهش بیاختیار به ترمهی قاب شدهی روی دیوار ماتش برده بود. کمکم دوباره دراز کشید و لحاف را تا چانهاش بالا آورد. دستش را با احتیاط زیر پیراهن خوابش فرو برد و روی کمرگاهش کشید. فشار داد. بالاتر، پایینتر، زیر شکم. دست که به موهای کمپشت رسید، سریع خودش را بالا کشید و زیر پستان چنبره زد. آن وقت بود که یاد او افتاد. اول یاد دستهایش که دیروز توی پلههای پشتبام دور کمرش حلقه شده بودند و بعد یاد لبهایش که گردنش را گزیده بودند و همان حس خوب… ولی چشمهایش از پس شانههای او به دیوار سفید خیره مانده بودند و به ترکی که مثل مار روی گچها بالا خزیده بود و دستهایش بیاختیار دستهای او را که تا زیر پستانها سریده بودند، پس زده بودند و حالا چشمهای متعجب او را دوباره جلوی چشمهای خودش میدید. چشمهای قشنگش را، بادامیِ بادامی و تلخی خوشمزهی دهانش. اما دیگر بچه نبودند، دیگر بچه نبودند. لحاف را تا روی لبهایش بالا کشید و گاز گرفت.
***
نمکی که با چهارچرخهاش هلکهلککنان از کوچه گذشت و با صدای نخراشیده «نمکیه، نون خشکیه»اش را خواند، مادربزرگ زیر چادرنماز تکانی خورد و از خواب پرید. نور خورشید چشمهایش را زد و چادر را جلوی صورتش گرفت. با لپهای پر از آلو بیحرکت ماند. مادربزرگ برگشت: «ای پدرسوخته، باز شلوغ کردی، نذاشتی من بخوابم؟» با دهان پر به سختی گفت :«نمکی بود.» مادربزرگ انگار که نشنید. با کمک دستهایش بلند شد و چادر را گلوله کرد و گوشهی اتاق انداخت. همانطور که شانههای کوچک را میان موهای کمپشت رنگشدهاش مرتب میکرد و بدن سنگینش به چپ و راست تلوتلو میخورد، به سمت او آمد، کاسه را از میان دستهایش بیرون کشید و گفت: «ننه سردیت میکنه اینقدر آلو میخوری آخه. برم یه چای نبات درست کنم برات.» بعد به سمت آشپزخانه رفت و او را همانطور خشکزده و بغض کرده توی اتاق جا گذاشت.
***
شلخ شلخ دمپاییهای مادر را روی سنگفرشها میشنید. فکر کرد اگر دیشب زن را ندیده بود، شاید میتوانست مثل صبحهای پیش بلند شود و بیصدا سر قوری چای ظاهر شود و اگر مادر گفت که برای مهمانی امشب بهتر است دامن سیاهش را بپوشد، «باشد» بگوید. ولی جالا که زن را دیده بود، و سیبهای رسیدهی سرخ را هم دیده بود، غرولندهای مادر عجیب برایش بیمعنی شده بود. صدایش به سوت آزاردهندهای مبدل شده بود که حتی اگر گوشهایش را میگرفت، از پوست و استخوان کف دستش رد میشد و راهش را به دالان تنگ پیدا میکرد، به طوری که کمکم حس میکرد که صدا از توی خود گوشش میآید یا همان کلمات قبلی روی طبل کوچک میخورند و همینطور بارها و بارها منعکس میشوند و به چیزهایی امرش میکنند که او نمیفهمد. مسئله همین بود که دیگر نمیفهمید. حتی آن ترمهی قرمز روی دیوار را هم دیگر نمیفهمید، یا آن کوزهی گردنباریک آبی اصفهان با نقش ماهی را. حالا که فکر میکرد میدید که در اصل هرگز نفهمیده بود. حتی آن روزهای کودکی که کنار مادربزرگ میایستاد و ادای نمازخواندنش را درمیآورد. فقط چون همیشه بودند، خیال کرده بود که باید همیشه باشند. یا شاید یک جور نیاز داشت که باشند و به رفتارها و حرفها و ساعتها نظمی بدهند که همان آسودگی خانهی مادربزرگ در درونش بود. ولی حالا که زن را پیدا کرده بود، میدید که برایش واقعیتر از هرچیز دیگری بود که تا آن زمان واقعی فرض کرده بود؛ آسودگی خانهی مادربزرگ، یا آن ترمهی قرمز، یا چای صبح، یا خورشید خانمهای روی لحاف، یا حتی تهران، یا حتی خودش.
صدای مادر خط فکرهایش را برهم زد. چیزی میپرسید ولی کلماتش دیگر نامفهوم شده بودند. دستی به سینهاش کشید. بدنش از گرما خیس عرق شده بود. برای هزارمین بار به خودش گفت که دیگر بهار شده و انداختن لحاف به این سنگینی توی این گرما دیوانگی است. اگر مادرش لحاف را بیرون نیاورده بود، محال بود… با لگد لحاف را پس زد و گذاشت رانهایش خنک شوند. یاذ لختی زن افتاد. یاد قوس رانهایش و گودی کمرش و دو سیب معلق… و دوباره چشمهای متعجب او را دید و ترک روی دیوار را که مثل مار… و دستهایش بیاختیار دستهای او را سفت چسبیدند و … چارهای نداشت. اینبار بلند شد.
جلوی آینه ایستاد. با نگاهی دوباره مطمئن شد که در بسته است. آرام پیراهن نازک را بالا کشید و درآورد. قلبش به طپش افتاد. نه، اشتباه نکرده بود. نه، همانجا بودند، توی کمرگاهش، رسیده و سرخ. رسیده و … . لحظهای تردید. هراسان پرید و نخ کرکره را کشید. کرکره بسته شد. دنبالهی نخ به ران لختش سایید. لبخند زد و دهانش از مزهی بادام تلخ پر شد.
- «برای سال مامانبزرگ باید یه مراسم کوچیک بگیریم…»
وحشتزده به سمت صدا برگشت و خم شد تا لختیاش را بپوشاند. سیاهی مردمکهایش سفیدی چشمهایش را پر کرده بودند. مادرش در چهارچوب در ایستاده بود، با چادر نماز گلدار مادربزرگ توی دستهایش.
***
توی آشپزخانه دوید. مادربزرگ برایش آواز میخواند: «آخه مسشو بنازم، آخه دختر قشنگه، به کس کسونش نمیدم، به کسی نشونش نمیدم…» روی پنجهی پاهایش بلند شد و از توی کاسهی آلوها روی کابینت یک مشت دیگر آلو قاپ زد و میان لپهایش چپاند. دستهایش را با پیرهنش تمیز کرد و پابرهنه روی سنگفرشها دوید. در را که گشود، صدای مادریزرگ را پشت سرش شنید: «ای پدرسوخته، لخت و پتی میری تو کو…» نسیم خنکی که توی کوچهی باریک زیر سایهی درختها میوزید، زیر پیرهن خنک تابستانیاش افتاد.
* The Birth of Venus اثری از Botticelli که بلوغ ونوس را میان دو خدای بهار و باد نشان میدهد.
** فروغ فرخزاد، «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد».
تورنتو، جولای ۲۰۰۶
مربعها
آن سه برگ زرد میان برگها را که با خطهای نامرئی به هم وصل کنم، یک مثلث متساویالساقین میشوند. آن سه تا هم قائمالزاویهاند. نه، متساویالساقینها را ول کن، قائمالزاویهها را بشمار. قائمالزاویهها کمترند، آن زاویهی نود درجه کمیابشان میکند، بر عکس متساویالساقینها که با هر زاویهای درست میشوند. یکی، دوتا،… صندلی میلغزد. میپرم پایین و پایهاش را از گل باغچه بیرون میکشم و روی موزاییکها میگذارم. دوباره روی صندلی میایستم و مطمئن میشوم که دیگر لق نمیزند. خوب، قائمالزاویهها را بشمار. شمارشش از دستم در رفت. از اول …
پشت شیشه سایهی مادرم میرود و میآید. مرتب تکان میخورد. یک جا نمینشیند. میگویم بنشین مربعها را بشمار. میگوید:«این هیلاری کلینتون عجب خوشپوشه! ببین، استایلشو ببین. یاد بگیر. برو دوتا کتدامن شیک برا خودت بخر.» میگویم بابا مربعها را بشمار، من که نمیتوانم شمارش همهشان را نگه دارم. این همه متساویالساقین، متساویالاضلاع،…
راه که میرود پستانهایش روی سینه بیتابی میکنند و روی میز که خم میشود، سنگینیشان به گلدانهای ظریف گیر میکند و سرنگونشان میکند. او همه را وسط زمین و هوا قاپ میزند و سرجایشان میگذارد. هزار بار گفتهام که بهتر است جایشان را عوض کند، اما او در ازایش فقط سینهبندهایش را تنگتر و تنگتر میبندد. از پیادهروی آمده، شلوار کوتاه پوشیده و با مجلهی مد کازمو تندتند خودش را باد میزند. موهای فرفری نارنجیاش وز شده روی هوا تاب میخورند و با آن که دوست دارد گربهای راه برود، هیکلش هنوز گلابیست. خیلی نگران است که هیکل من هم گلابی بشود، میگوید:«ورزش شکم بکن که قمبلهات کوچکتر بشن.» من از تمام چربیهای دنیا فقط همین دو تا قمبل را دارم. توی آشپزخانه دو تا هلو آب میکشد و وقتی یکیشان را به دندانهایش گیر داد، هر دو دستهایش را تخت میچسباند به دو تا قلمبهی لرزان باسنش. با ظرف چینی و هلو و کارد و چنگال به سویم میآید، میز را جلو میکشد و به من که روی مبل لم دادهام با سقلمهایی میگوید:«درست بشین. خانوم که نباید لنگاشو وا کنه.» ظرف هلو را جلویم میگذارد و به سوی پنجرهی حیاط برمیگردد. روی باسنش جای ده تا انگشت افتاده است. هلو را گاز محکمی میزند:«بابات بیاد این سایهبونه رو باز کنیم. تو که کمک من نمیکنی تو این خونه»…
معلوم است که کمکش نمیکنم. حالا که تابستان شده و وقت اضافی دارم، باید به کار شمارشم برسم. قائمالزاویهها را بشمار. داری تنبلی میکنیها! تنبل، تنبل بیخاصیت، تنبل، تنبل…
مادرم میگوید: «بارکالله، آفرین، به این میگن زن موفق. تحصیل کرده و با پشتکار. ببین چه خونهایی! خوب همینه دیگه. آدم همیشه باید بلندپرواز باشه. بابات همیشه میگه خواستیم مارکس بشیم، این شدیم… آدم باید موقعیتهاشو بشناسه…» صورت بزک کردهی هیلاری صفحهی تلویزیون را پر کرده است. موهای بورش درست پشت گوشهایش نشسته و گوشوارههایش مرواریدند. لبخند میزند. من دراز کشیده در تشکچههای مبل فرو رفتهام. نمیدانم چرا تشکچهها دارند باد میشوند: از دو سوی گوشهایم بالا میآیند و کمکم تمام بدنم را میگیرند. شاید این منم که آب میروم، ولی مادرم هم دارد چاقتر و چاقتر میشود. از جلوی تصویر هیلاری میگذرد، میایستد، سری تکان میدهد. حالا دیگر کمر چاقش هیلاری را پوشانده، گلابی ِ گلابی شده. کمکم عقب میآید. دو قلمبهی باسنش همینطور بزرگتر میشوند، ده تا انگشت میآیند که خفهام کنند و… نه، دارد خم میشود. یعنی مرا ندیده است؟ نه، دارد رویم مینشیند. نه، مامان، مامان…
قائمالزاویهها را که شمردی، متساویالاضلاعها را شروع کن. باید یادداشت کنم. تعداد قائمالزاویهها را یادداشت کنم. متساویالاضلاعها باید خیلی بیشتر از اینها باشند.
قبل از آن که زنگ در را بزنند مادرم صدای هیلاری را خیلی بلند میکند تا خوب خوب بشنود. روی صورتم باسنش را کمی جا به جا میکند و همهی حرفهایی را که چند دقیقهی پیش -قبل از آن که رویم بنشیند- زده بود، دوباره تکرار میکند. ولی بالشتک مبل روی گوشهایم را پوشانده و صدایش انعکاس مبهمیست که انگار از زیر آب میآید. دیگر نمیدانم تمام عمر همینطور بودهام یا این سالهای اخیر است که دیگر صدایش را نمیشنوم. سالهاست که از راه که میرسم، پلهها را چنان سریع میدوم که قبل از آن که بین راه گیرم اندازد، توی اتاقم باشم. میدانم که اگر چشمم توی چشمش بیفتد، دوباره سخنرانیها شروع میشود: من، چیزی که وقتی توی بیمارستان جیغ کشیده بود، انتظارش را نداشت…
میگویم هیلاری را ول کن. مربعها را بشمار. کار من هم راه میافتد. ولی مگر گوش میکند! همهی فکر و ذکرش این خانم است. دستهایم را که رو به آسمان بلند کردهام، باید چند بار در هوا بگردانم تا تعادلم حفظ شود. صندلی لقی میخورد و میایستد. شمارش متساویالاضلاعها از دستم در رفت. از بس بیحواسی! چقدر بگویم حواست را جمع کن؟ مثل آدم بشمار. یک بار، آدم عاقل یک بار میشمارد، درست میشمارد. توی گیج صد بار باید از اول، مرتب از اول، برگردی، بشماری، وقت من را تلف کنی. بابا وقت من از سر راه که نیامده، خیرات که نیست. از اول، یالا بهت میگم، دختر تنبل بیخاصیت.
زنگ در را که میزنند، مادرم بلند میشود و دوباره چهرهی موفق زن با گوشوارههای مروارید توی صورتم میدود و کلمهای میگوید که حس میکنم تفش توی چشمم میپرد. مادرم بیصدا میآید. اخمهایش در هم است. پاکت را جلویم روی میز پرت میکند، کنار ظرف هلو. صدایش شبیه افتادن یک تیله توی لیوان آب است که آرام آرام تا عمق فرو میلغزد. مدتی به پاکت که معصومانه نشسته است، خیره میمانم. دیگر میدانم که چه جوابی به من دادهاند. بدون آن که سرم را حرکت دهم، چشمانم را میگردانم. کلهاش را نمیبینم ولی میبینم که دست به سینه ایستاده. میگوید:«اینقدر تو عالم رویا نمون، بیا رو زمین ببین چه خبره…» و با آهِ افسوسی میرود، ولی دیگر نه گربهای. تعجب میکنم که اینقدر زود میرود. سرم را دوباره سریع توی مبل فرو میبرم و بالتشک مبل را سفت به سینهام میچسبانم. میدانم روی زمین چه خبر است. روی زمین پاکت سفیدی که جای پنج انگشت رویش خیس خورده، معصومانه به انتظارم نشسته است. با انگشت شصت پایم پاکت را از روی میز میاندازم. نمیخواهم قیافهی نحسش را ببینم. بچه که بودم، روی کاغذ آکاردئونی طرح یک آدم را با قیچی میبریدم. دو سر کاغذ را که میکشیدم، آدمهای یک شکل دست به دست هم داده، جلویم ردیف میشدند. همه سفید و یک جور و بینقص. مثل هیلاری که در صفحهی تلویزیون به اندازه و بینقص جا میگیرد…
نامه را گذاشته بود روی میز، جای پنج انگشت رویش خیس خورده بود. من خطها را پنج، شش بار شمردم. بعد تصمیم گرفتم با تمام «ن»ها مثلثهای متساویالساقین بکشم و بشمرم. با تمام «ص»ها هم چون کلمهی «صلاحیت» زیاد تکرار شده بود. چشمهایم که درد گرفت، بستمشان و در عوض خودم را پشت میز خودم، پشت میز کتابخانه، پشت میز هماتاقیام، پشت میز آن یکی هماتاقیام و پشت میز کلاس -در حال درس خواندن- مجسم کردم و با این نقطهها هر چه شکل هندسی به ذهنم میآمد، کشیدم. تا آن که سرم گیج رفت و داشتم وسط آشپزخانه نقش زمین میشدم که چنگ زدم و خرطومی شیر آب را گرفتم. چکههای آب انعکاس هزار صدا بود که در سرم میپیچید:
دیگر چه کار باید میکردم؟ اگر ساعتهای بیشتر پشت میز کتابخانه یا حتی پشت میز تحریرم، به جای میز هماتاقیام… پشت میز تحریر خودم خسته میشدم. ولی پشت میز هماتاقیام هم حواسم به طرحهای سیاه سفیدی که با گچ زده بود، پرت میشد. ولی میز کتابخانه هم یک جور عجیبی مربع بود، مثل میز هماتاقیام. باید پشت میز خودم ساعتهای بیشتر… ولی خسته میشدم. پشت میز اتاقیام هم حواسم به طرحهای سیاه سفیدی که با گچ زده بود، پرت میشد… همین است، همهاش حواسپرتی خودت است. اگر حواست کمی جمعتر بود، اینطور نمیشد… جواب مادرم را چه بدهم؟… حالا میخواهی چه کار کنی؟ هزار تا ثانیه و دقیقه و ساعت را چطور میخواهی پر کنی؟… شاید کمی پشت میز کتابخانه اگر بیشتر. میز خودم بهتر بود. باید بیشتر پشت میز خودم… ثانیههای خالی، دقیقههای خالی، ساعتهای خالی، ثانیههای خالی، دقیقههای خالی، ساعتهای خالی… اسکناس، اسکناس… اسکناسهای پنجاه دلاری، اسکناسهای صد دلاری، صد و پنجاه دلاری…
خوب است. اینها که تمام شود آنوقت میتوانم بروم سر مربعها. متساوی الاضلاعها که تمام شوند، نوبت مربعهاست. صندلی لق میخورد. میپرم پایین و پایهاش را از توی گل باغچه بیرون میکشم. امتحانش میکنم و دوباره بالا میروم. مربعها، مربعها را بشمار.
پشت شیشه سایهی مادرم میرود و میآید. هیلاری کلینتون از توی شیشهی تلویزیون به من که روی مبل لم دادهام، نگاه میکند. داستان را آنقدر گفتهام که دیگر میدانم. الان است که مادرم در آشپزخانه هلوهایش را بشوید و تشکچههای مبلها باد شوند و مادرم در آشپزخانه هلوهایش را بشوید و زنگ در را که زدند، پاکت نامه معصومانه روی میز بنشیند. تشکچههای مبلها باد شوند و زنگ در را که زدند، من میتوانم روی نامهای که جای پنج انگشت رویش خیس خورده است با تمام «ص»ها مربع بکشم و بشمارم و پاکت نامه معصومانه روی میز بنشیند و بعد من میتوانم با تمام «ص»ها مربع بکشم و بشمارم.
مگر به تو نمیگویم مربعها را بشمار! حواست پرت است. حواست خیلی پرت است! صندلی لقی میخورد…
تورنتو، جون ۲۰۰۵
پاکت
پاکت مستطیل شکل سفید درست وسط میز گرد چوبی افتاده بود. سیگارم را آتش زدم و به شعلهی کبریت آنقدر نگاه کردم که خاموش شد. عرق روی پیشانیام را با کف دست پاک کردم و دوباره بیحرکت به پاکت سفید باز نشده خیره شدم.
باید بازش میکردم. بالاخره باید بازش میکردم، حتی اگر تا صبح اینجا مینشستم و سیگار میکشیدم، باز باید یک وقتی بازش میکردم. همانطور که اینهمه سال، پاکتهایی که میرسیدند را باز کرده بودم: پول تلفن، مالیات، ریز نمرات و عید به عید کارت پستال. گوشهی پاکت را میگرفتم و در هوا چند بار تکانش میدادم تا نامهی درونش به سویی بلغزد. بعد طرف دیگر را با دو انگشت آرام آرام جر میدادم، طوری که به نامه صدمهای نرسد. آنوقت میتوانستم گوشهی نامه را با احتیاط بگیرم و از پاکت بیرون بکشم. همیشه دو تا خورده بود. راحت و سریع گشوده میشد و در یک نگاه همه چیز مشخص میشد: پول تلفن، مالیات، ریز نمرات یا عید به عید کارت پستال.
سیگار میان انگشتانم خاکستر میشد و میریخت. این یکی را نمیتوانستم باز کنم. این موجود مستطیل شکل دل پیچهام میانداخت. حق به جانب نشسته بود و حقیقتی را که در درونش داشت به رخم میکشید. فقط کافی بود کمی خم شوم، گوشهی سفیدش را بگیرم و در هوا چند بار تکانش دهم تا نامهی درونش به سویی بلغزد. بعد طرف دیگر را با دو انگشت آرام آرام جر دهم، طوری که به نامه صدمهای نرسد. آنوقت گوشهی نامه را با احتیاط بگیرم و از پاکت بیرون بکشم… چند ثانیه بیشتر طول نمیکشید… همه چیز مشخص میشد.
چشمم را به دیوار دوختم و با کف دست عرق پشت گردنم را پاک کردم. توجهم به تیک تیک ساعت دیواری جلب شد و ناخودآگاه دلم شور افتاد. همسایهی کناری از صبح درل میزد، درلش ناله میکرد و حرص من را در میآورد. اولین پک را به سیگار زدم و توی استکان کنار دستم خفهاش کردم.
اضطراب داشتم وعصبانی بودم. نمیفهمیدم چطور این مستطیل سفید از من قدرتمندتر شده بود. این مستطیل بیخاصیت چطور به خودش اجازه داده بود که برای زندگی من تعیین تکلیف کند؟ که موجودیت من را با یک کلمهی «قبول» یا «رد» قضاوت کند؟ حالا تمام معنی زندگی من در چهار سال گذشته بستگی به او داشت. به آن چند تکه کاغذ چسب خورده، با آن شکل بیمزهی چهارگوشش. با ضلعهای موازی و زاویههای دقیق ۹۰ درجه. در ذهنم میدیدمش: آنجا پشت میز خونسرد نشسته بود و میان هزاران ورق، ورق من را نگاه میکرد. ورق من را که مثل هر ورق دیگری بود: چند تکه کاغذ با ضلعهای موازی و زاویههای دقیق ۹۰ درجه و کلمات تایپ شده. تمام ورقها را میدیدم که روی هم انباشته شده بودند. او عینکش را درآورده بود، روی صندلی فنر دارش لم داده بود و کاغذها را میشمرد: کاغذ یک، کاغذ دو، …، کاغذ سیصد، … من کاغذ صد و بیست و پنج بودم.
یک شب برفی کاغذ را نوشته بودم. پاهایم را که سردشان شده بود زیر پتو گذاشته بودم و شانههایم مثل همیشه از سنگینی کولهام خیلی درد میکردند. یکباره یک خط شعر به ذهنم رسیده بود و روی تکه کاغذی یادداشتش کرده بودم. چای گذاشته بودم و مثل همیشه چند پر بهار نارنج رویش ریخته بودم. دور تا دور چرکنویسم را پر از نقاشیهای عجیب غریب کرده بودم و چند بار اسم خودم را با دستخطهای متفاوت نوشته بودم. به همه چیز بارها و بارها از نو فکر کرده بودم. چهار سال گذشته را بعد هر جمله مرور کرده بودم. به کتابهای خوانده نشدهی توی کتابخانهام فکر کرده بودم، به نوشتههای نیمه تمام توی کشو، به تمام روزهای آفتابی و برفی که از دست داده بودم، و موی سفیدی که تازه میان موهای سیاهم پیدا شده بود. همه به خاطر همین یک کاغذ. کمی عصبانی شده بودم و دلم با خواهش عجیبی برای کتابها و نوشتههای ناتمام تپیده بود. چند بار خواسته بودم که کاغذ را دور بیندازم ولی بعد به خودم گفته بودم که ارزشش را داشت. قبلا فکرهایم را کرده بودم. هدفم مشخص بود و جای خودم را پیدا کرده بودم، همانطور که طعم دقیق چای مورد علاقهام را: یک قاشق چایخوری چای سیاه و درست هشت پر بهار نارنج. فقط مانده بود اجازهی او که پشت میزش لم داده بود و کاغذ ۱۲۵ میان انبوه کاغذهای روی میزش بود، یک اندازه و یکقد، با ضلعهای موازی و زاویههای دقیق ۹۰ درجه، درست شبیه همهی هزار کاغذ دیگر.
سیگاری آتش زدم و به شعلهی کبریت آنقدر خیره شدم که خاموش شد. تیک تیک ساعت داشت دیوانهام میکرد. دیگر ناخودآگاه با هر ثانیه میشمردم: یک، دو، سه،… شصت، یک،… نمیتوانستم نشمرم. درل همسایه توی گوشت دیوار فرو رفته بود و به استخوانهای من میسائيد. پاکت هنوز باز نشده درست وسط میز گرد چوبی نشسته بود. باید بازش میکردم. ساعت پنج بر و بچهها میآمدند که با هم گپی بزنیم. باید چای با طعم بهار نارنج درست میکردم، به گلدانهای پشت پنجره آب میدادم، به مادرم زنگ میزدم و شعرهای هفتگی روی دیوار را عوض میکردم…
اگر این پاکت میگذاشت. این پاکت لعنتی. باید بازش میکردم. بالاخره یک موقعی باید خم میشدم، گوشهی سفیدش را میگرفتم و در هوا چند بار تکانش میدادم تا نامهی درونش به سویی بلغزد. بعد طرف دیگر را با دو انگشت آرام آرام جر میدادم، طوری که به نامه صدمهای نرسد. آنوقت گوشهی نامه را با احتیاط میگرفتم و از پاکت بیرون میکشیدم… با عصبانیت به میز لگد زدم و سرم را محکم به دیوار کوبیدم.
پاکت از جایش تکان نخورد. یک مستطیل لوس بیخاصیت بود. فریاد کشیدم: «مستطیل لوس بیخاصیت ننر…» و ناگهان از این که تمام زندگیام بسته به یک مستطیل لوس بیخاصیت بود، خندهام گرفت. سیگار خاکستر شده را توی استکان کنار دستم له کردم و پاهایم را روی میز گذاشتم و لم دادم. او که کاری از دستش بر نمیآمد. میتوانستم اصلا بازش نکنم. هرگز بازش نکنم. از این خیال تمام وجودم در آرامش کرختی فرو رفت.
میدیدمش که چیزی مینویسد. کچل است و پس گردنش مثل یک کاغذ سفید دست نخورده شده. کاغذ را توی پاکت میگذارد، درش را لیس میزند و میچسباند. پشت نامه آدرس من را نوشته. نفس راحتی میکشد که صد و بیست و پنجمین نامه را هم فرستاده و میرود سراغ کاغذ ۱۲۶…
و من پاکت را هرگز باز نمیکنم… از این خیالها لبخند دلنشینی روی لبهایم نشسته بود و سرم کمکم سرگیجهی سکرآوری میگرفت… درل همسایه آرام توی سوراخ دیوار میچرخید… پلکهایم روی هم افتادند… پاکت مستطیل شکل سفید درست وسط میز گرد چوبی افتاده بود… و من روی مبل خوابم برده بود…
- (۱۲۵، کاغذ ۱۲۵!)
- (قربان غایبند!)
- (۱۲۶، کاغذ ۱۲۶!)
ارواح ظهیرالدوله
قوطی را چند بار به لبهی لیوان زدم که پودرهایش ذره ذره ته لیوان بریزد که تر بود و همهشان را یک جوری بهم میچسباند انگار خون که دلمه ببندد دور زخم. قوطی که به لب لیوان شیشهای میخورد صدا میداد و دست من میلرزید. هر چه میریختم باز کم بود و دستم دیگر بیاراده قوطی را به لبهی ظرف میکوفت تا آنکه پودرهای سفید همه جا پخش شدند و حتی وقتی بس بود نتوانستم بایستم و آنقدر قوطی را به لبهی لیوان کوبیدم که ترکید و گودی توالت فرنگی از خرده شیشه و جوش شیرین پر شد. جوش شیرین توی آب قل میزد و سوراخ توالت مثل دهان مرده کف میکرد. سرم را به دیوار تکیه دادم. آن پایم که خم بود خواب رفته بود و من احساس میکردم فلج شدهام. اگر فلج شده بودم شاید همه چیز بهتر میشد… نفسم دیگر بالا نمیآمد. جور عجیبی با بغض قاطی شده بود و داشت خفهام میکرد. دور گلویم طناب بسته بودند و همینطور سفت و سفتترش میکردند. استفراغم هم زیر طناب گیر کرده بود و بالا نمیآمد. راه فراری نداشتم. دیگر راه فراری نداشتم. پست شده بودم توی این قفس، آه همین بود، پست شده بودم با تمبری روی پیشانی. ای کاش فلج بودم. کاش یک دستم کوتاهتر از دست دیگر بود و پاهایم مثل دو تکه گوشت آویزان بودند. اگر فلج بودم به درد هیچ کس نمیخوردم و میگذاشتند توی همان دود و دم تهران بگندم. تهران. همین بود. حس تهران را داشتم. روزهای آخر، توی تاکسی سرویس، توی ترافیکی که مثل گره کور شده بود و روسری و گرما و عرق و دود … همین طور استفراغ توی گلویم با نفس و بغض قاطی شده بود و اگر راننده کناری هوار نمیکشید: «مرتیکهی گاو، مگه کوری؟» بالا میآوردم. نه که گرمازده شده باشم، سه روز دیگر از فرودگاه مهرآباد قرار بود دوباره به اینجا پستم کنند و من نمیخواستم، نمیخواستم …
سرم را توی گودی توالت فرو بردم. نمیآمد. هیچ وقت نشده راحت بالا بیاورم. سعی کردم گریه کنم شاید بغض برود و نفس رفته باز گردد. در نمیآمد. آخرش مثل یک بچه گربهی گمشده به زوزه کشیدن افتادم. آه، نه تحملش آسان نبود. به خصوص شبها که گریه نفسم را میبرید. به لاشهی جوش شیرینها که روی آب پف کرده بودند، خیره شدم. شب که میرسد، یاد او میافتم، یاد پلکهای بستهاش که وقتی میلرزیدند میدانستم خواب میبیند. دوست داشتم تمام شب بیدار بمانم و پیشانیم را به پیشانیش بچسبانم و نفسهایم را با او یکی کنم. دوست داشتم نزدیکش بخوابم و او پاهای پشمالودش را دور پاهای من گره کند. آنوقت حتی اگر پایم خواب میرفت و سوزن سوزن میشد، جم نمیخوردم که مبادا بیدار شود و از کنارم برخیزد. دلم میخواست تا ابد همانطور میماندیم… ولی بعد پستم کردند.
پیشانیم را به لبهی توالت فرنگی چسباندم. صدای جیغ دخترها افکارم را گسیخته بود. کارشان همین است. شب مست میکنند و تا صبح توی راهروهای خوابگاه نعره میکشند. یقههای لباسشان بیش از حد باز است، آویزان هم که میشوند نوک پستانهایشان هم پیدا میشود. هماتاقیام را عصبی میکنند: «بیمزهها… درس ندارن اینا؟ حالا بخندین، سال دیگه که هیچ کدومتون برنگشتین دانشگاه، من میخندم!» به انگلیسی میگوید.
سرم را بین دستهایم گرفتم. صدایشان کلافهام میکرد. اینها را که میبینم دلم بیشتر هوای تهران را میکند. دلم هوای گورستان ظهیرالدوله را میکند، سنگ قبرهای کوچک و رنگ و رو رفته، پنهان میان شاخ و برگ درختان که رویشان به نستعلیق حک کردهاند: روحالله خالقی، ملکالشعرای بهار، استاد حسین تهرانی، فروغ فرخزاد… آنوقت است که ارواح دوباره به سراغم میآیند. با آن دود و عود جادوییشان: پیری که ساقیانی نرگس چشم با گیسوان کمند بر ریشهای سفید بلندش انگشت ظریف نوازش میکشند و ساغرش را هر دم لب به لب پر میکنند و آشفتگانی که بر تار و کمانچهشان چنان خم شدهاند که گویی برشان سجده میکنند. مرد جوان باریک اندامی با عینک گرد که پشت میزی مبهوت نشسته است و با خودش حرف میزند. مرد خمیده پشتی که عصا زنان قدم برمیدارد و همانطور که از بینهایت میآید، سیگاری میان انگشتانش تا ابد میسوزد… پزشکی که روی آب راه میرود و هر بار که خودش را دار میزند، صدایی مثل نالهی گاو از حلقومش برمیآید… زن کوچکی که کلاه بر سر گذاشته است و وقتی قهقهه میزند سرش به پشت پرت میشود… جوانی که از پوست ترکیدهی اناری سرخ کام میگیرد… و آنگاه که مطربان دور حوض عنابی دف و عود به دست میگیرند، همهی ارواح با هم برمیخیزند، دور تا دورم حلقه میزنند و میرقصند. دستهایشان را به هوا پرت میکنند، پای میکوبند و نعره میزنند. من به دور خود میچرخم، سماع و کم کمک آنقدر با ارواح میآمیزم که دستم دیگر به دنیای خارج نمیرسد. آنوقت دیگر صدای خندهی دخترها را هم نمیشنوم. دیگر هیچ چیز نمیشنوم تا آن زمان که صدایم کنند…
دوباره حالم آشوب شد. همیشه وقتی به دنیای خارج باز میگردم حالم آشوب میشود. سرم را توی گودی توالت فرو بردم ولی باز نیامد. صدای جیغ دخترها دیگر داشت دیوانهام میکرد. موهایم را چنگ زدم و بی صدا فریاد کشیدم: «بیا منو ببر، بیا منو ببر…» اشکم قطره قطره روی آب کف کرده میچکید…
ولی او نیامد. او تهران صبحها با تاکسی دانشگاه میرفت و حتی توی گرما حق نداشت لباس آستین کوتاه بپوشد. شبها با دوستانش «درکه» میرفتند، از «پلنگ چال» هم بالاتر. جایی که ظلمات بود و جز صدای زوزهی سگهای وحشی، صدای دیگری به گوش نمیرسید. مینشستند، حشیش میکشیدند و سیگار و حرفهای گنده گنده میزدند. من هم کنارشان در سکوت مینشستم و زیر تار عنکبوتهایی که در این چند سال دوری، دور سرم تنیده شده بود، سرفههای خشک میکردم.
- «نود در صد آدمهای دنیا دچار توهمن. به انواع مختلف. یه سری راجع به خودشون دچار توهمن، یه سری راجع به دور و اطرافشون…»
- «نه دیگه وقتی دنیائه جواب نده، آدم خودشو دچار توهم میکنه. یعنی آدمی که سیریشهها. سیریشش میشه که آقا من دوست دارم دنیا اینجوری باشه مثلا، بعد خوب نمیشه. خوب یارو قات میزنه دیگه. میگه اصلا بابا بیخیال واقعیت. یه توهمی میسازه، حالشو میکنه.»
- «ولی آخه واقعیتم ول نمیکنه آدمو. حشیشتو زدی، نشستی تو اتاقت داری گیتار میزنی، حال. باباهه میاد، گیر خفن میده که دانشگاه که نرفتی، کار که نمیکنی، پس چه غلطی میخوای بکنی تو توی این زندگی…»
- «آخه چه غلطی میشه کرد؟»
- «اونو بده به من.»
- «اینو بده بهش.»
سیگاری را از دستش گرفتم و به آنی که دورتر روی سنگی نشسته بود، دادم. از وقتی که در ظلمات روی این سنگها نشسته بودیم، این اولین بار بود که کسی با من حرف زده بود. تمام مدتی که حرف میزدند من نگاهم روی کوههایی که محاصرهمان کرده بودند، گشته بود. نور سرد ماه کوهها را مخوف و تنها کرده بود و من احساس میکردم که در دل کوهستان گم شدهام، طوری که فریادم جوابی جز انعکاس خودش نمیتوانست داشته باشد. یا زوزهی سگهایی که دل تاریکی را بیرحمانه میدریدند. از این احساس تنهایی پشتم یخ کرده بود. از حشیش کشیدنشان متنفر بودم. بوی حشیش حالم را آشوب میکرد. مثل صدای قهقههی دخترهای خوابگاهم در تورنتو… اصلا هر چیزی که تنهایی را به یادم میآورد، حالم را آشوب میکند…
- «اه بچهها عجب چیز باحالی دیدها… خوشم اومد ازت. بابا ایول، ایول…»
سرم را بلند کردم. دو سه تایشان پشت به من بالای سرم ایستاده بودند و نگاهشان به کوهها بود. آن یکی هم بلند شد: «کو؟ کو؟ کجاست؟»
- «اوناها بابا… اون خط سفید و میبینی؟ وای ، وای، ایول… اون دو تا صخرهها مثل چشماشن… خط سفیده اومده از اون وسط… وای… » و دستش را با ناباوری به پیشانیش کوبید.
-«اَاَاَ… دیدمش. آخ آخ، اصل توهمهها! عجب چیزیه بابا! دمت گرم… خوشم اومد ازت…»
وناگهان فریاد زد و از روی سنگها پایین پرید. من هم بلند شدم و ایستادم. آستین او را که کنارم ایستاده بود کشیدم و گفتم: «چی میبینن اینا؟» به سویم برگشت و یکباره یادش آمد که من هم هستم و لبخند زد: «نگاه کن اونجا رو. اون کوهها رو میبینی؟ مث یه صورته. میبینی؟ اصل توهمهها. تکون میخوره اصلا. آقا من میترسم…» و دوباره مرا فراموش کرد. من چشمهایم را ریز کردم و رد دستش را گرفتم تا به آخر، جایی که آسمان سیاه شب نشسته بود با ماه پر نوری که تمام کوهها را آبی رنگ کرده بود.
گفتم: «شبیه صورت هست ولی نه دیگه اونقدر… گندهاش کردین شمام. اثر حشیشه…»
- «آی عنکبوت!»
صدای جیغ مردانهای و بعد چلپ آب. همهشان ناگهان زدند زیر خنده و همینطور خندیدند و خندیدند. خندیدند و خندیدند. من خودم هم نمیدانم درست کی بود که به گریه افتادم…
حالا میفهمم، ارواح ظهیرالدوله در جلدشان رفته بودند. به جای دربان بیسواد جلوی دانشگاه که برای یک لقمه نان مجبور بود نگذارد در جهنم تابستان لباس آستین کوتاه بپوشند، با ارواح آمیخته بودند…
شب که برگشتیم حرفمان شد. گفتم: «بدم میآید حشیش میکشی. خودتو تو آینه دیدی؟ لبات کبوده، چشات زرد شده. اینجوری که میکنی حالمو بهم میزنی.»
نیشخند زد و شانههایش را بالا انداخت، یک جوری که انگار حرف من ده شاهی هم ارزش نداشت. گفتم: «یه سری آدم عاطل و باطل افتادین به هم، همش فلسفه بافی میکنین. یه مشت بچه مایهدار فکر میکنین زندگی همیناس. بچههای اونور دنیا از ۱۵سالگی حمالی میکنن.» ابروهایش کم کم داشتند درهم گره میخوردند. صورتش را از من گرفت و با بی حوصلگی جواب داد: «اینجا اینجوریه دیگه… تازه همه چیز از همین حرفه شروع میشه، اگه بخواد چیزی بشه البته. بعضی وقتام چیزی نمیشه، در حد همون حرف باقی میمونه، ولی بالاخره زده شده. پتانسیلش لااقل وجود داره.»
و بعد نشستیم و تا صبح برایم حرف زد. من گوش دادم، به خودم شک کردم، به او شک کردم، گیج شدم ولی هر چه سعی کردم حرفی بزنم، زبانم گرفت. هر کلمه تا خواست صدا شود، شد «پ»، پ، پ، پ،… تا آنکه دیدم بیهوده در سفرهی خالیی چنگ میزنم. تمام روزهایی که برای زندگی حمالی کرده بودم، سلولهای مغزم «پ» تولید کرده بودند. ناگهان مغزم آنقدر سبک شد که حس کردم دارم بیهوش میشوم. روی مبل رها شدم و شقیقههایم را فشار دادم. یکباره از صحبت ایستاد. به من خیره شد و گفت: «چی شدی؟» گفتم: «تقصیر من نبود، به خدا تقصیر من نبود…» و گریه کردم. سه روز و سه شب گریه کردم. او برایم مرتب چای و خربزه میآورد، اشکهایم را پاک میکرد، گونهام را میبوسید و میرفت. ولی گریهی من بند نمیآمد. شب سوم وقتی دوباره با چای و خربزه سراغم آمد، زود نرفت. کنارم روی مبل نشست، اشکهایم را پاک کرد و گفت که اینطور نمیشود. گفت که من باید از خانه بیرون بروم و هوایی بخورم. قرار شد که بروم ظهیرالدوله. همان روز بود که عاشقش شدم.
تنها رفتم. به شیشههای رنگین روی در زدم. پیرزنی در را باز کرد: «بفرمایین.» گفتم: «سلام. میذارین برم قبرستون رو ببینم؟» با آن چشمش که از لای در پیدا بود براندازم کرد و گفت: «نمیشه اینجا عمومی نیس.» با التماس نگاهش کردم و گفتم: «از خارج کشور اومدم.» این را که گفتم در را گشود و من توانستم چادر سفید گلداری را که دور کمرش گره زده بود ببینم. جوراب نازک سیاه و یک جفت دمپایی پلاستیکی سبز به پا داشت. گفت: «از خارج اومدین؟» شمرده حرف میزد. لبخندی زدم و سرم را تکان دادم. «حالا میذارین برم تو؟»
- «از کجا؟»
دیگر داشت کلافهام میکرد: «کانادا» از گفتن این کلمه متنفر بودم. دوباره گفتم: «میخوام قبرستونو ببینم.» از جلوی درکنار رفت و گفت: «یه کمکی به ما بکن.» هزار تومانی را که توی جیبم آماده نگه داشته بودم درآوردم و از چهارچوب در گذشتم. گفتم: «کافیه؟»
گفت: «دستت درد نکنه مادر.» در را بست و جلوی من به راه افتاد.
- «از این طرفه»
دنبالش رفتم. قوز داشت و لنگ لنگان که قدم برمیداشت، آفتابهی قرمز توی دستش تاب میخورد. خندهام گرفت با صدایی که میلرزید گفت:«حالا مادر واسه چی اومدی قبرستونو ببینی؟ از کانادا؟»
- «آخه اینجا که قبرستونه همینجوری نیست. اینجا جای شاعراست. جای آهنگسازاست.» گفت: «قبرستون قبرستونه… حالا شما از کانادا اومدی اینجا رو ببینی، من نمیدونم دیگه مادر…» خندیدم. ایستاد. آن دستش را که به آفتابه بود بلند کرد و گفت: «این راهشه. برو میبینی.» آنوقت سرش را پایین انداخت و بدون اینکه به من نگاه کند به طرف آلونکی که درش چهارطاق باز بود، رفت. دوباره گفت: «خیلیها اینجا مییان هر روز. اما تعجب من از این لحاظه که شما از کانادا اومدی.» جلوی آلونکش ایستاد و دمپاییهایش را درآورد.
گفتم: «اینجا زندگی میکنین؟»
گفت: «بله، اینجا زندگی میکنم. پسرم باغبونی میکنه.» پسرش را ساعت شش دیدم که آمده بود همه را بیرون کند و انگار که سینما باشد میگفت «تعطیل شده». به لگن و آبکش مسی قراضهای که جلوی خانه افتاده بود نگاه کردم و گفتم: «خوب آدم وقتی مث شما اینجا زندگی میکنه که دلش تنگ نمیشه. دور باشه مییاد سر بزنه دیگه. تازه اینجام که قبرستون همین جوری نیست…» حتی نیم نگاهی هم به من نیانداخت. وارد اتاقک شد و بلند چند بار تکرار کرد: «قبرستون قبرستونه…» مبهوت چند لحظهای همانجا ایستادم و در سکوت به درختان سرسبز که نور آفتاب را میلرزاندند و به پردهی گلدار آلونک که روی هوا موج میزد، نگاه کردم. صدای ظریف پرندهای از دور میآمد. نمیدانم چرا ماتم برده بود. نمیدانم به آلونکش غبطه میخوردم، یا از زبان نفهمیاش کفرم در آمده بود یا سکوت گورستان آنطور مرا گرفته بود.
پیرزن راست میگفت. تا ساعت شش که پسرش آمد و گفت «تعطیل شده»، خیلیها آمدند و رفتند. توی دبههای پلاستیکی آب میآوردند و سنگ قبرهای مرمری را میشستند . مردی ضبط دستیاش را کنار سنگ داریوش رفیعی گذاشته بود و ترانههایش را پخش میکرد. دو دخترجوان با چادرهای سیاه آمدند، روی قبر فروغ فرخزاد گل گذاشتند و برایش فاتحه خواندند. پسر جوانی تند تند عکس میگرفت . من یکی یکی تمام قبرها را نگاه کردم. به مقبرهی مجلل ملکالشعرا ماتم برد و بالای سنگ قبر فروغ شمعهای خاموش شده را روشن کردم . همانطور که آنجا نشسته بودم ناگهان از میان درختان انبوه، ارواح ظهیرالدوله را دیدم که دورم حلقه زده بودند و میرقصیدند، انگار با دف و عود. رقصیدند و رقصیدند و من، مست و خراب همانجا نشستم، تا ساعت شش که پسر پیرزن با لباس سیاه آمد و گفت: «تعطیل شده».
دماغم را بالا کشیدم. گریهام بند آمده بود. مولانا در سرم میخواند:
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست»
اینجا هم گاه میرقصیم. توی میهمانیها یا دیسکوها. اوایل من هم میرقصیدم، یعنی در هر میهمانی تنها کاری که میکردم این بود که میرقصیدم. اینجا همه دوست دارند که فقط برقصند. دوست دارند که مهرههای پشتشان را به چپ و راست خم کنند و دستهای بلندشان را در هوا پیچ و تاب دهند. پاهایشان را موزون خم و راست کنند و یک قدم به چپ، یک قدم به راست، مثل شعلههای آتش زبانه بکشند و افکار آزار دهندهی ذهنشان را بسوزانند. اما من از آن روز که ظهیرالدوله رفتم و رقص ارواح را دیدم، تصمیم گرفتم که دیگر نرقصم.
از ظهیرالدوله به بعد دیگر نه ارواح رهایم کردند، نه عشق او. دیگر هر شب در سرم هوای ساز و شعر بود و پلکهای بستهی او که وقتی میلرزیدند میدانستم دارد خواب میبیند. هر شب پیشانیام را به پیشانیاش می چسباندم تا نبضش در سرم بدود و مطربها با ضرب نبض او بنوازند. انارهای سرخ را که از کامش چیدم و در چمدان گذاشتم، وقت رفتن شده بود. دوباره پستم کردند.
گریهام بند آمده بود و نگاهم به کنج سقف دستشویی خیره مانده بود. دیگر احساس تهوع نداشتم. لخت و سنگین افتاده بودم ومزهی جوش شیرین ته حلقم مانده بود. نمیدانم صدای دخترها کی بریده بود. حالا فقط از دور صدای یک موسیقی تکراری میآمد. از همانها که همه میخواندند، یعنی آنها که از ننهشان قهر میکنند و خواننده میشوند، میخوانند. نیشخندی زدم. ارواح هم با من خندیدند. زیر لب گفتم: «همونجا تو قبرستون اینقدر میمونین که استخوناتون خاک بشه.» ارواح فقط خندیدند. گفتم :«باشه بخندین نامردها! بخندین به من که وارفتم گوشهی مستراح! ولی یادتون نره که من دسترنج دوهزار و پانصد سالتونم!» ارواح شروع به قیل و قال کردند ولی ضربههایی که به در زده شد همه را ناگهان ساکت کرد. از جای جستم و به انگلیسی داد زدم: «بله؟ کیه؟» صدایی به انگلیسی جواب داد: «این تویی اینقدر دنبالت گشتم؟» هم اتاقی ام بود. گفتم: «آره، چی میخوای؟»
فریاد کشید: «چه غلطی میکنی اون تو دو ساعته؟»
- «کار داشتم خوب چیه حالا؟»
- «بیا بچهها تا ده دقیقه دیگه دارن میان اتاق ما باهم درس بخونیم.»
ناگهان یاد امتحان فردا افتادم. سرم را به دیوار کوبیدم و گفتم: «وای… باشه، الان میام.»
- «زود بیای ها وگرنه ما شروع میکنیم.»
- «باشه بابا الان میام دیگه.»
صدای دمپاییهایش را شنیدم که روی زمین کشیده میشدند و دور شد. آن وقت صدای خوش و بشش را با دخترهای اتاق بغلی. صورتم را زیر آب سرد گرفتم تا شاید ورم چشمهایم کمی بخوابد. پلکهایم میپریدند و سرم سنگین شده بود. دستپاچه در قوطی جوش شیرین را محکم کردم و زدم بیرون. کسی توی راهرو نبود. نفس راحتی کشیدم و طرف اتاقم دویدم. در چهارتاق باز بود. هم اتاقیام جلوی کامپیوتر لم داده بود و صدای موسیقی تکراریاش، که همان از ننه قهر کردهها میخوانند، تمام راهرو را پر کرده بود. با تعجب نگاهی سر تا پایم انداخت و گفت: « چه غلطی می کردی اون تو؟ چت شده؟» دماغم را با دستمال کاغذی چند بار فشار دادم و هرچه خواستم حرفی بزنم نشد. چه میگفتم؟ بچههای دیگر که آمدند لبخند مصنوعی مضحکی روی لبانم نشسته بود. کتاب و دفترهایشان را روی تخت و میزم پخش کردند و گفتند که باید سریعتر شروع کنیم و همهی بخشها را دوباره مرور کنیم. نشستم روی تخت و بیصدا کتابم را جلویم گشودم. هر کدام یک به یک پرسیدند: «چیزی شده؟» من هم لبخند زدم و یک به یک جواب دادم: «نه، چیزی نیست. یک کم پکرم.» چه میگفتم؟ همهمهی ارواح را از گوشهی اتاق میشنیدم. زیر چشمی نگاهی انداختم. مطربها بلاتکلیف سازها را زیر بغل زده بودند. ارواح هر کدام سر گرم کار خود، چپق پیرمرد درویش را دست به دست می گرداندند.
- «بخش چندم رو اول بخونیم؟»
نگاهم را به سرعت به روی کتاب که روبرویم باز بود، گرداندم. باید دقت میکردم. باید امتحان فردا را خوب میدادم. باید همهی امتحانهایم را خوب میدادم. باید برای خودم کسی میشدم. اگر او بود میگفت: «کسی شدن از نگاه کی؟ از نگاه خودت یا از نگاه اونا؟» نمیدانم. اگر فلج بودم شاید همه چیز بهتر میشد.
- «اینو میفهمی منظورش چیه؟»
پریدم: «کدوم؟»
صفحات را ورق زدم. انگشتش روی یکی از شکلها چسبید و گفت: «این.» نگاهم را روی شکلها گرداندم. ساختارهای مولکولی فوسفولیپیدها. همه را میدانستم. فقط چشمم تار شده بود. چشمهایم را ریز کردم که بهتر ببینم. اما گوشهی چشمم انگار نقطهی سیاهی چسبیده بود. درست همانجایی که ارواح بودند. صدای خندهشان حواسم را پرت میکرد. زیر چشمی نگاهی انداختم. همانطور مثل قبل ایستاده بودند. سرم را چرخاندم و چشمهایم را ریزتر کردم. روی کتاب خم شدم و صورتم را نزدیک بردم. سعی کردم آنقدر به ساختارهای مولکولی فوسفولیپیدها نزدیک شوم که دیگر جدایی ازشان ممکن نباشد. ولی صدای خندهی ارواح قطع نمیشد. دستها را روی گوشهایم گذاشتم و بیشتر و بیشتر خم شدم. مهرههای پشتم جورعجیبی در یکدیگر چفت شدند و یکباره حس کردم که دیگر نمیتوانم راست شوم. پشتم مثل یک هلال ناقص تاب برداشته بود و دیگر راست نمیشد. تمام مفاصل بدنم خشک شده بودند. بازوانم از شانهها بالا کشیده شده بودند و مثل دو بال کج از دو سوی بدنم آویزان مانده بودند. انگشتانم هر کدام در جهتی سرگردان بودند. پاهایم به درون کج شده بودند و گویی در نیم راه قدمی ماتشان برده بود. مردمکهایم را تا آنجا که میتوانستم به این سو و آن سو گرداندم. ولی نوک بینیام به کتاب چسبیده بود و جز ساختارهای مولکولی فوسفولیپیدها چیز دیگری نمیتوانستم ببینم. به جز آن لکهی سیاه که گوشهی چشمم هالهای انداخته بود. درست همانجایی که ارواح ایستاده بودند. صدای خندهشان را دیگر نمیشنیدم ولی میدانستم که آنجا ایستاده بودند. هنوز همانجا ایستاده بودند و به من میخندیدند، به من که در زندان استخوانهایم کج و کوله مانده بودم.
سرم را توی گودی توالت فرو بردم. نمیآمد. هیچ وقت نشده راحت بالا بیاورم. سعی کردم گریه کنم شاید بغض برود و نفس رفته باز گردد. در نمیآمد. آخرش مثل یک بچه گربهی گمشده به زوزه کشیدن افتادم. آه، نه تحملش آسان نبود. به خصوص شبها که گریه نفسم را میبرید. به لاشهی جوش شیرینها که روی آب پف کرده بودند، خیره شدم. شب که میرسد، یاد او میافتم، یاد پلکهای بستهاش که وقتی میلرزیدند میدانستم خواب میبیند. دوست داشتم تمام شب بیدار بمانم و پیشانیم را به پیشانیش بچسبانم و نفسهایم را با او یکی کنم. دوست داشتم نزدیکش بخوابم و او پاهای پشمالودش را دور پاهای من گره کند. آنوقت حتی اگر پایم خواب میرفت و سوزن سوزن میشد، جم نمیخوردم که مبادا بیدار شود و از کنارم برخیزد. دلم میخواست تا ابد همانطور میماندیم… ولی بعد پستم کردند.
پیشانیم را به لبهی توالت فرنگی چسباندم. صدای جیغ دخترها افکارم را گسیخته بود. کارشان همین است. شب مست میکنند و تا صبح توی راهروهای خوابگاه نعره میکشند. یقههای لباسشان بیش از حد باز است، آویزان هم که میشوند نوک پستانهایشان هم پیدا میشود. هماتاقیام را عصبی میکنند: «بیمزهها… درس ندارن اینا؟ حالا بخندین، سال دیگه که هیچ کدومتون برنگشتین دانشگاه، من میخندم!» به انگلیسی میگوید.
سرم را بین دستهایم گرفتم. صدایشان کلافهام میکرد. اینها را که میبینم دلم بیشتر هوای تهران را میکند. دلم هوای گورستان ظهیرالدوله را میکند، سنگ قبرهای کوچک و رنگ و رو رفته، پنهان میان شاخ و برگ درختان که رویشان به نستعلیق حک کردهاند: روحالله خالقی، ملکالشعرای بهار، استاد حسین تهرانی، فروغ فرخزاد… آنوقت است که ارواح دوباره به سراغم میآیند. با آن دود و عود جادوییشان: پیری که ساقیانی نرگس چشم با گیسوان کمند بر ریشهای سفید بلندش انگشت ظریف نوازش میکشند و ساغرش را هر دم لب به لب پر میکنند و آشفتگانی که بر تار و کمانچهشان چنان خم شدهاند که گویی برشان سجده میکنند. مرد جوان باریک اندامی با عینک گرد که پشت میزی مبهوت نشسته است و با خودش حرف میزند. مرد خمیده پشتی که عصا زنان قدم برمیدارد و همانطور که از بینهایت میآید، سیگاری میان انگشتانش تا ابد میسوزد… پزشکی که روی آب راه میرود و هر بار که خودش را دار میزند، صدایی مثل نالهی گاو از حلقومش برمیآید… زن کوچکی که کلاه بر سر گذاشته است و وقتی قهقهه میزند سرش به پشت پرت میشود… جوانی که از پوست ترکیدهی اناری سرخ کام میگیرد… و آنگاه که مطربان دور حوض عنابی دف و عود به دست میگیرند، همهی ارواح با هم برمیخیزند، دور تا دورم حلقه میزنند و میرقصند. دستهایشان را به هوا پرت میکنند، پای میکوبند و نعره میزنند. من به دور خود میچرخم، سماع و کم کمک آنقدر با ارواح میآمیزم که دستم دیگر به دنیای خارج نمیرسد. آنوقت دیگر صدای خندهی دخترها را هم نمیشنوم. دیگر هیچ چیز نمیشنوم تا آن زمان که صدایم کنند…
دوباره حالم آشوب شد. همیشه وقتی به دنیای خارج باز میگردم حالم آشوب میشود. سرم را توی گودی توالت فرو بردم ولی باز نیامد. صدای جیغ دخترها دیگر داشت دیوانهام میکرد. موهایم را چنگ زدم و بی صدا فریاد کشیدم: «بیا منو ببر، بیا منو ببر…» اشکم قطره قطره روی آب کف کرده میچکید…
ولی او نیامد. او تهران صبحها با تاکسی دانشگاه میرفت و حتی توی گرما حق نداشت لباس آستین کوتاه بپوشد. شبها با دوستانش «درکه» میرفتند، از «پلنگ چال» هم بالاتر. جایی که ظلمات بود و جز صدای زوزهی سگهای وحشی، صدای دیگری به گوش نمیرسید. مینشستند، حشیش میکشیدند و سیگار و حرفهای گنده گنده میزدند. من هم کنارشان در سکوت مینشستم و زیر تار عنکبوتهایی که در این چند سال دوری، دور سرم تنیده شده بود، سرفههای خشک میکردم.
- «نود در صد آدمهای دنیا دچار توهمن. به انواع مختلف. یه سری راجع به خودشون دچار توهمن، یه سری راجع به دور و اطرافشون…»
- «نه دیگه وقتی دنیائه جواب نده، آدم خودشو دچار توهم میکنه. یعنی آدمی که سیریشهها. سیریشش میشه که آقا من دوست دارم دنیا اینجوری باشه مثلا، بعد خوب نمیشه. خوب یارو قات میزنه دیگه. میگه اصلا بابا بیخیال واقعیت. یه توهمی میسازه، حالشو میکنه.»
- «ولی آخه واقعیتم ول نمیکنه آدمو. حشیشتو زدی، نشستی تو اتاقت داری گیتار میزنی، حال. باباهه میاد، گیر خفن میده که دانشگاه که نرفتی، کار که نمیکنی، پس چه غلطی میخوای بکنی تو توی این زندگی…»
- «آخه چه غلطی میشه کرد؟»
- «اونو بده به من.»
- «اینو بده بهش.»
سیگاری را از دستش گرفتم و به آنی که دورتر روی سنگی نشسته بود، دادم. از وقتی که در ظلمات روی این سنگها نشسته بودیم، این اولین بار بود که کسی با من حرف زده بود. تمام مدتی که حرف میزدند من نگاهم روی کوههایی که محاصرهمان کرده بودند، گشته بود. نور سرد ماه کوهها را مخوف و تنها کرده بود و من احساس میکردم که در دل کوهستان گم شدهام، طوری که فریادم جوابی جز انعکاس خودش نمیتوانست داشته باشد. یا زوزهی سگهایی که دل تاریکی را بیرحمانه میدریدند. از این احساس تنهایی پشتم یخ کرده بود. از حشیش کشیدنشان متنفر بودم. بوی حشیش حالم را آشوب میکرد. مثل صدای قهقههی دخترهای خوابگاهم در تورنتو… اصلا هر چیزی که تنهایی را به یادم میآورد، حالم را آشوب میکند…
- «اه بچهها عجب چیز باحالی دیدها… خوشم اومد ازت. بابا ایول، ایول…»
سرم را بلند کردم. دو سه تایشان پشت به من بالای سرم ایستاده بودند و نگاهشان به کوهها بود. آن یکی هم بلند شد: «کو؟ کو؟ کجاست؟»
- «اوناها بابا… اون خط سفید و میبینی؟ وای ، وای، ایول… اون دو تا صخرهها مثل چشماشن… خط سفیده اومده از اون وسط… وای… » و دستش را با ناباوری به پیشانیش کوبید.
-«اَاَاَ… دیدمش. آخ آخ، اصل توهمهها! عجب چیزیه بابا! دمت گرم… خوشم اومد ازت…»
وناگهان فریاد زد و از روی سنگها پایین پرید. من هم بلند شدم و ایستادم. آستین او را که کنارم ایستاده بود کشیدم و گفتم: «چی میبینن اینا؟» به سویم برگشت و یکباره یادش آمد که من هم هستم و لبخند زد: «نگاه کن اونجا رو. اون کوهها رو میبینی؟ مث یه صورته. میبینی؟ اصل توهمهها. تکون میخوره اصلا. آقا من میترسم…» و دوباره مرا فراموش کرد. من چشمهایم را ریز کردم و رد دستش را گرفتم تا به آخر، جایی که آسمان سیاه شب نشسته بود با ماه پر نوری که تمام کوهها را آبی رنگ کرده بود.
گفتم: «شبیه صورت هست ولی نه دیگه اونقدر… گندهاش کردین شمام. اثر حشیشه…»
- «آی عنکبوت!»
صدای جیغ مردانهای و بعد چلپ آب. همهشان ناگهان زدند زیر خنده و همینطور خندیدند و خندیدند. خندیدند و خندیدند. من خودم هم نمیدانم درست کی بود که به گریه افتادم…
حالا میفهمم، ارواح ظهیرالدوله در جلدشان رفته بودند. به جای دربان بیسواد جلوی دانشگاه که برای یک لقمه نان مجبور بود نگذارد در جهنم تابستان لباس آستین کوتاه بپوشند، با ارواح آمیخته بودند…
شب که برگشتیم حرفمان شد. گفتم: «بدم میآید حشیش میکشی. خودتو تو آینه دیدی؟ لبات کبوده، چشات زرد شده. اینجوری که میکنی حالمو بهم میزنی.»
نیشخند زد و شانههایش را بالا انداخت، یک جوری که انگار حرف من ده شاهی هم ارزش نداشت. گفتم: «یه سری آدم عاطل و باطل افتادین به هم، همش فلسفه بافی میکنین. یه مشت بچه مایهدار فکر میکنین زندگی همیناس. بچههای اونور دنیا از ۱۵سالگی حمالی میکنن.» ابروهایش کم کم داشتند درهم گره میخوردند. صورتش را از من گرفت و با بی حوصلگی جواب داد: «اینجا اینجوریه دیگه… تازه همه چیز از همین حرفه شروع میشه، اگه بخواد چیزی بشه البته. بعضی وقتام چیزی نمیشه، در حد همون حرف باقی میمونه، ولی بالاخره زده شده. پتانسیلش لااقل وجود داره.»
و بعد نشستیم و تا صبح برایم حرف زد. من گوش دادم، به خودم شک کردم، به او شک کردم، گیج شدم ولی هر چه سعی کردم حرفی بزنم، زبانم گرفت. هر کلمه تا خواست صدا شود، شد «پ»، پ، پ، پ،… تا آنکه دیدم بیهوده در سفرهی خالیی چنگ میزنم. تمام روزهایی که برای زندگی حمالی کرده بودم، سلولهای مغزم «پ» تولید کرده بودند. ناگهان مغزم آنقدر سبک شد که حس کردم دارم بیهوش میشوم. روی مبل رها شدم و شقیقههایم را فشار دادم. یکباره از صحبت ایستاد. به من خیره شد و گفت: «چی شدی؟» گفتم: «تقصیر من نبود، به خدا تقصیر من نبود…» و گریه کردم. سه روز و سه شب گریه کردم. او برایم مرتب چای و خربزه میآورد، اشکهایم را پاک میکرد، گونهام را میبوسید و میرفت. ولی گریهی من بند نمیآمد. شب سوم وقتی دوباره با چای و خربزه سراغم آمد، زود نرفت. کنارم روی مبل نشست، اشکهایم را پاک کرد و گفت که اینطور نمیشود. گفت که من باید از خانه بیرون بروم و هوایی بخورم. قرار شد که بروم ظهیرالدوله. همان روز بود که عاشقش شدم.
تنها رفتم. به شیشههای رنگین روی در زدم. پیرزنی در را باز کرد: «بفرمایین.» گفتم: «سلام. میذارین برم قبرستون رو ببینم؟» با آن چشمش که از لای در پیدا بود براندازم کرد و گفت: «نمیشه اینجا عمومی نیس.» با التماس نگاهش کردم و گفتم: «از خارج کشور اومدم.» این را که گفتم در را گشود و من توانستم چادر سفید گلداری را که دور کمرش گره زده بود ببینم. جوراب نازک سیاه و یک جفت دمپایی پلاستیکی سبز به پا داشت. گفت: «از خارج اومدین؟» شمرده حرف میزد. لبخندی زدم و سرم را تکان دادم. «حالا میذارین برم تو؟»
- «از کجا؟»
دیگر داشت کلافهام میکرد: «کانادا» از گفتن این کلمه متنفر بودم. دوباره گفتم: «میخوام قبرستونو ببینم.» از جلوی درکنار رفت و گفت: «یه کمکی به ما بکن.» هزار تومانی را که توی جیبم آماده نگه داشته بودم درآوردم و از چهارچوب در گذشتم. گفتم: «کافیه؟»
گفت: «دستت درد نکنه مادر.» در را بست و جلوی من به راه افتاد.
- «از این طرفه»
دنبالش رفتم. قوز داشت و لنگ لنگان که قدم برمیداشت، آفتابهی قرمز توی دستش تاب میخورد. خندهام گرفت با صدایی که میلرزید گفت:«حالا مادر واسه چی اومدی قبرستونو ببینی؟ از کانادا؟»
- «آخه اینجا که قبرستونه همینجوری نیست. اینجا جای شاعراست. جای آهنگسازاست.» گفت: «قبرستون قبرستونه… حالا شما از کانادا اومدی اینجا رو ببینی، من نمیدونم دیگه مادر…» خندیدم. ایستاد. آن دستش را که به آفتابه بود بلند کرد و گفت: «این راهشه. برو میبینی.» آنوقت سرش را پایین انداخت و بدون اینکه به من نگاه کند به طرف آلونکی که درش چهارطاق باز بود، رفت. دوباره گفت: «خیلیها اینجا مییان هر روز. اما تعجب من از این لحاظه که شما از کانادا اومدی.» جلوی آلونکش ایستاد و دمپاییهایش را درآورد.
گفتم: «اینجا زندگی میکنین؟»
گفت: «بله، اینجا زندگی میکنم. پسرم باغبونی میکنه.» پسرش را ساعت شش دیدم که آمده بود همه را بیرون کند و انگار که سینما باشد میگفت «تعطیل شده». به لگن و آبکش مسی قراضهای که جلوی خانه افتاده بود نگاه کردم و گفتم: «خوب آدم وقتی مث شما اینجا زندگی میکنه که دلش تنگ نمیشه. دور باشه مییاد سر بزنه دیگه. تازه اینجام که قبرستون همین جوری نیست…» حتی نیم نگاهی هم به من نیانداخت. وارد اتاقک شد و بلند چند بار تکرار کرد: «قبرستون قبرستونه…» مبهوت چند لحظهای همانجا ایستادم و در سکوت به درختان سرسبز که نور آفتاب را میلرزاندند و به پردهی گلدار آلونک که روی هوا موج میزد، نگاه کردم. صدای ظریف پرندهای از دور میآمد. نمیدانم چرا ماتم برده بود. نمیدانم به آلونکش غبطه میخوردم، یا از زبان نفهمیاش کفرم در آمده بود یا سکوت گورستان آنطور مرا گرفته بود.
پیرزن راست میگفت. تا ساعت شش که پسرش آمد و گفت «تعطیل شده»، خیلیها آمدند و رفتند. توی دبههای پلاستیکی آب میآوردند و سنگ قبرهای مرمری را میشستند . مردی ضبط دستیاش را کنار سنگ داریوش رفیعی گذاشته بود و ترانههایش را پخش میکرد. دو دخترجوان با چادرهای سیاه آمدند، روی قبر فروغ فرخزاد گل گذاشتند و برایش فاتحه خواندند. پسر جوانی تند تند عکس میگرفت . من یکی یکی تمام قبرها را نگاه کردم. به مقبرهی مجلل ملکالشعرا ماتم برد و بالای سنگ قبر فروغ شمعهای خاموش شده را روشن کردم . همانطور که آنجا نشسته بودم ناگهان از میان درختان انبوه، ارواح ظهیرالدوله را دیدم که دورم حلقه زده بودند و میرقصیدند، انگار با دف و عود. رقصیدند و رقصیدند و من، مست و خراب همانجا نشستم، تا ساعت شش که پسر پیرزن با لباس سیاه آمد و گفت: «تعطیل شده».
دماغم را بالا کشیدم. گریهام بند آمده بود. مولانا در سرم میخواند:
«یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست»
اینجا هم گاه میرقصیم. توی میهمانیها یا دیسکوها. اوایل من هم میرقصیدم، یعنی در هر میهمانی تنها کاری که میکردم این بود که میرقصیدم. اینجا همه دوست دارند که فقط برقصند. دوست دارند که مهرههای پشتشان را به چپ و راست خم کنند و دستهای بلندشان را در هوا پیچ و تاب دهند. پاهایشان را موزون خم و راست کنند و یک قدم به چپ، یک قدم به راست، مثل شعلههای آتش زبانه بکشند و افکار آزار دهندهی ذهنشان را بسوزانند. اما من از آن روز که ظهیرالدوله رفتم و رقص ارواح را دیدم، تصمیم گرفتم که دیگر نرقصم.
از ظهیرالدوله به بعد دیگر نه ارواح رهایم کردند، نه عشق او. دیگر هر شب در سرم هوای ساز و شعر بود و پلکهای بستهی او که وقتی میلرزیدند میدانستم دارد خواب میبیند. هر شب پیشانیام را به پیشانیاش می چسباندم تا نبضش در سرم بدود و مطربها با ضرب نبض او بنوازند. انارهای سرخ را که از کامش چیدم و در چمدان گذاشتم، وقت رفتن شده بود. دوباره پستم کردند.
گریهام بند آمده بود و نگاهم به کنج سقف دستشویی خیره مانده بود. دیگر احساس تهوع نداشتم. لخت و سنگین افتاده بودم ومزهی جوش شیرین ته حلقم مانده بود. نمیدانم صدای دخترها کی بریده بود. حالا فقط از دور صدای یک موسیقی تکراری میآمد. از همانها که همه میخواندند، یعنی آنها که از ننهشان قهر میکنند و خواننده میشوند، میخوانند. نیشخندی زدم. ارواح هم با من خندیدند. زیر لب گفتم: «همونجا تو قبرستون اینقدر میمونین که استخوناتون خاک بشه.» ارواح فقط خندیدند. گفتم :«باشه بخندین نامردها! بخندین به من که وارفتم گوشهی مستراح! ولی یادتون نره که من دسترنج دوهزار و پانصد سالتونم!» ارواح شروع به قیل و قال کردند ولی ضربههایی که به در زده شد همه را ناگهان ساکت کرد. از جای جستم و به انگلیسی داد زدم: «بله؟ کیه؟» صدایی به انگلیسی جواب داد: «این تویی اینقدر دنبالت گشتم؟» هم اتاقی ام بود. گفتم: «آره، چی میخوای؟»
فریاد کشید: «چه غلطی میکنی اون تو دو ساعته؟»
- «کار داشتم خوب چیه حالا؟»
- «بیا بچهها تا ده دقیقه دیگه دارن میان اتاق ما باهم درس بخونیم.»
ناگهان یاد امتحان فردا افتادم. سرم را به دیوار کوبیدم و گفتم: «وای… باشه، الان میام.»
- «زود بیای ها وگرنه ما شروع میکنیم.»
- «باشه بابا الان میام دیگه.»
صدای دمپاییهایش را شنیدم که روی زمین کشیده میشدند و دور شد. آن وقت صدای خوش و بشش را با دخترهای اتاق بغلی. صورتم را زیر آب سرد گرفتم تا شاید ورم چشمهایم کمی بخوابد. پلکهایم میپریدند و سرم سنگین شده بود. دستپاچه در قوطی جوش شیرین را محکم کردم و زدم بیرون. کسی توی راهرو نبود. نفس راحتی کشیدم و طرف اتاقم دویدم. در چهارتاق باز بود. هم اتاقیام جلوی کامپیوتر لم داده بود و صدای موسیقی تکراریاش، که همان از ننه قهر کردهها میخوانند، تمام راهرو را پر کرده بود. با تعجب نگاهی سر تا پایم انداخت و گفت: « چه غلطی می کردی اون تو؟ چت شده؟» دماغم را با دستمال کاغذی چند بار فشار دادم و هرچه خواستم حرفی بزنم نشد. چه میگفتم؟ بچههای دیگر که آمدند لبخند مصنوعی مضحکی روی لبانم نشسته بود. کتاب و دفترهایشان را روی تخت و میزم پخش کردند و گفتند که باید سریعتر شروع کنیم و همهی بخشها را دوباره مرور کنیم. نشستم روی تخت و بیصدا کتابم را جلویم گشودم. هر کدام یک به یک پرسیدند: «چیزی شده؟» من هم لبخند زدم و یک به یک جواب دادم: «نه، چیزی نیست. یک کم پکرم.» چه میگفتم؟ همهمهی ارواح را از گوشهی اتاق میشنیدم. زیر چشمی نگاهی انداختم. مطربها بلاتکلیف سازها را زیر بغل زده بودند. ارواح هر کدام سر گرم کار خود، چپق پیرمرد درویش را دست به دست می گرداندند.
- «بخش چندم رو اول بخونیم؟»
نگاهم را به سرعت به روی کتاب که روبرویم باز بود، گرداندم. باید دقت میکردم. باید امتحان فردا را خوب میدادم. باید همهی امتحانهایم را خوب میدادم. باید برای خودم کسی میشدم. اگر او بود میگفت: «کسی شدن از نگاه کی؟ از نگاه خودت یا از نگاه اونا؟» نمیدانم. اگر فلج بودم شاید همه چیز بهتر میشد.
- «اینو میفهمی منظورش چیه؟»
پریدم: «کدوم؟»
صفحات را ورق زدم. انگشتش روی یکی از شکلها چسبید و گفت: «این.» نگاهم را روی شکلها گرداندم. ساختارهای مولکولی فوسفولیپیدها. همه را میدانستم. فقط چشمم تار شده بود. چشمهایم را ریز کردم که بهتر ببینم. اما گوشهی چشمم انگار نقطهی سیاهی چسبیده بود. درست همانجایی که ارواح بودند. صدای خندهشان حواسم را پرت میکرد. زیر چشمی نگاهی انداختم. همانطور مثل قبل ایستاده بودند. سرم را چرخاندم و چشمهایم را ریزتر کردم. روی کتاب خم شدم و صورتم را نزدیک بردم. سعی کردم آنقدر به ساختارهای مولکولی فوسفولیپیدها نزدیک شوم که دیگر جدایی ازشان ممکن نباشد. ولی صدای خندهی ارواح قطع نمیشد. دستها را روی گوشهایم گذاشتم و بیشتر و بیشتر خم شدم. مهرههای پشتم جورعجیبی در یکدیگر چفت شدند و یکباره حس کردم که دیگر نمیتوانم راست شوم. پشتم مثل یک هلال ناقص تاب برداشته بود و دیگر راست نمیشد. تمام مفاصل بدنم خشک شده بودند. بازوانم از شانهها بالا کشیده شده بودند و مثل دو بال کج از دو سوی بدنم آویزان مانده بودند. انگشتانم هر کدام در جهتی سرگردان بودند. پاهایم به درون کج شده بودند و گویی در نیم راه قدمی ماتشان برده بود. مردمکهایم را تا آنجا که میتوانستم به این سو و آن سو گرداندم. ولی نوک بینیام به کتاب چسبیده بود و جز ساختارهای مولکولی فوسفولیپیدها چیز دیگری نمیتوانستم ببینم. به جز آن لکهی سیاه که گوشهی چشمم هالهای انداخته بود. درست همانجایی که ارواح ایستاده بودند. صدای خندهشان را دیگر نمیشنیدم ولی میدانستم که آنجا ایستاده بودند. هنوز همانجا ایستاده بودند و به من میخندیدند، به من که در زندان استخوانهایم کج و کوله مانده بودم.
کلمه
از دورها صدایم کرده، بارها رهایم کرده، ماندم و باز صدایم کرده از پس سطرها بر سرانگشتانم قطره، قطره نشانده مرا بر ابر بیتی که قرارم هم نبود. رعدی از خطوط قراری بر «ابر بیتی که قرارم هم نبود.»نشانده مرا از شتاب روز، شب، رها، رها… دیدهام آن گاه در پس پلکهای هوا من دستهای خود را رسته، شسته خطوطشان باران نورسی.
خلاصم کرده، من نرفتم. ماندم تا صدایم بکند باز، از خود برکشدم، به خود، حلقهای، به تنم، بتنم، پیلهای از او تنها.
تورنتو، ژولای ۲۰۰۳